روزایی که گذشت
امروز بالاخره کارمن توی دندونپزشکی تموم شد.خرجش شد ۴۳۰هزارتومن ناقابل.![]()
اما ماجراهایی که اتفاق افتاد:
مژی مریض شدیه مریضی زنونه.وشوهرش آوردش مشهدوتوی بیمارستان بستری شد۲شبو وسه روز توی بیمارستان بود.یعنی کارش به عمل کشید.طفلک بارداربود.منم ۲شب توی بیمارستان بودم.خدا قسمت نکنه چه شبهای بدی داره ای بیمارستان.امیدوارم هیچکس گذرش به اونجا نیفته مگربرای بدنیا آوردن بچه.یه دوست پیداکردیم به اسم زهره دخترخوبیه ومن هنوزباهاش درارتباطم.توی این چندوقت مامانم با مرجان ومژده اومدن وچندروزی بودن.الانم خانم داداشم اومده با بچه هاش.چندروز پیش هم چندتا ازدوستامون اومدن وکلی خوش گذروندیم.ازهمه ی این مهموناهم خونه ی مسی خواهربزرگم پذیرایی کردیم.خلاصه که این چندوقته حسابی درگیربودم ونتونستم بیام وبهتون سربزنم ببخشیددیگه.
ازرژیمم بگم:
میدونین چندکیلووزن کم کردم؟باورتون نمیشه توی ۲ماه ۷کیلو
.دیگه لباس ندارم که اندازم باشه.هروقت میخوام برم بیرون ۱ساعت جلوی اینه لباس می پوشم ودرمیارم تا یکی شونو انتخاب کنم.من مجبورم تا پایان دوره رژیم صبرکنم وباهمین لباسای گشادسرکنم.انشالا واسه عیدباید یه خریدتوپ کنم.به قول مسی مثل جوجه شدم.واگه ۱کیلو دیگه کم کنم به وزن ایده الم میرسم.بااین حال خیلی خوشحالم.مهم نیست که مثل جوجه شدم.آقای خونه حسابی شاکیه .آخه میترسه مامان باهاش دعواکنه که حتمادخترمو اذیت کردی اینقده لاغرشده.منم میگم خوب اذیتم کردی دیگه.اونم کلی عصبانی میشه.میگه آخرازگشنگی میمیری.ولی عیبی نداره به خوش اندامیش می ارزه مگه نه؟![]()

