تبليغاتX
کمی تا قسمتی خونه دار







کمی تا قسمتی خونه دار

بازیه اولین ها

اولین روزی که به دنیا اومدم:۲۰ شهریور۶۵ بودنههههه دروغ بده ۱۳۵۶ بود.

اولین روزی که رفتم مدرسه:وقتی داشتن اسامی رو میخوندن من خوابم برده بود وباشنیدن اسمم ازخواب پریدم.آخه توی سالن بودیم ومن روی پله ها درحالت نشسته خوابم برده بود.

اولین روزی که تنبیه شدم توی خونه:یادم نمیادآخه بابام خیلی روی تربیتمون حساس بودومعمولا زیادتنبیه میشدیم(حالا فهمیدین واسه چی من اینقده باادبم خوبم ونازم)

اولین باری که توی مدرسه تنبیه شدم:کلاس دوم دبستان بودم وعدد۲۰۰رواشتباه نوشتم و۲تا خط کش کف دستم خورد.

اولین باری که هدیه روزمادرخریدم:کلاس اول راهنمایی بودم و۱تابلوی دوستت دارم مادربا شاخه گل واسش خریدم.

اولین باری که عاشق شدم:۱۳سالم بودواونم ۱۷سالش که ۱۰باراومدن خواستگاری وبابام باازدواجمون مخالفت کرد که هنوزبچه این ومن دختربه غیرازفامیل نمیدم.

اولین باری که ازدواج کردم:۱۴سالگی با پسرعموجان هی هی نازنکن عشوه نکن ازدواج کردم.

اولین باری که بچه دارشدم:۱پسرسیاه ولاغرمردنی به دنیا آوردم که تا۵روز دوسش نداشتم ولی الان با۱۴سال سن ۶۰کیلویه.

اولین باری که باآقای خونه دعواکردیم:من بامشت زدم توی دهنش ولبش پاره شد

اولین باری که آقای خونه منوزد:نزددیگه میخواست کتکم بزنه پدرشوهرم ازخونه انداختش بیرون وگفت اگه بیای خونه دستوپاتومیشکنم(عموجونموعشقست)

اولین باری که رفتم مسافرت: یادم نیست چون ماخیلی مسافرت میرفتیم وهنوزم میرم ولی تنهایی

اولین باری که تصادف کردم:۶سالم بودرفتم زیرموتور وتمومه تنم کبودشد.

اولین باری که تجدیدشدم:اصلانشدم کی جرات داشت ازترس باباجون

اولین اشتباه زندگیم:ازدواج کردن زودبهنگامم بود

اولین تخصصم:مشاور خوبی درهمه ی زمینه ها.البته به گفته ی دوستام

اولین خاطره خوشم که هیچوقت یادم نمیره:تولددخترنازم بودبااون لبای قرمزش که فداش بشم

اولین خاطره بدم:خبرفوت حاج عمه م بودکه همه ی فامیلوشوکه کرد.یه تیکه جواهربودخدارحمتش کنه.

اولین روزی که وبلاگ روزدم:اصلا فکرنمیکردم دوستای به این خوبی پیداکنم ولی خوب پیداکردم وبهشون خیلی عادت کردم.

همه ی اونایی که این پستومی خونن به این بازیه اولین هادعوتندمنم منتظرکه بیاموبخونم

 بعدانوشت:باورکنین من آدم خشنی نیستم بابا من کوچولوبودم فقط۱۵سالم بودکه آقای خونه روزدم.فکرمیکردم اگه باکسی دعوام شدبایدازخودم دفاع کنم یعنی کاربدی کردم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:16 توسط خانوم خونه |

نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب از۲۳آبان تا۱آذردرنمایشگاه بین المللی مشهدبرگزارشده.منم با پسرودخترخونه یه سررفتیم.هواخیلی سردبودحسابی یخیدیم.نمایشگاه هم حسابی شلوغ بود.نمی خواستم دخترموببرم ولی خدابگم راننده ی سرویسشو چیکارکنه که بهشون گفته باماماناتون برین نمایشگاه کتاب خیلی جالبه.اینقده اذیت کردکه نگو.همش جلوی پای من بودکه چندبارنزدیک بودبخورم زمین.۲بارهم میزایی روکه روشون کتاب چیده بودن رو بهم ریخت .اعصابمو بهم ریخته بود.چندتا کتاب خریدم:زن زیادی(آل احمد)وفوزیه ملکه ی غمگین وباغ پیامبر(جبران خلیل جبران)ویک کتاب تعبیرخواب به اضافه ی ۲تا کتاب داستان واسه دخترم.ازنمایشگاه اومدیم بیرون دخترخونه وپسرخونه هوس سیب زمینی خلال سرخ شده کردندوماهم خریدیم با آبمیوه رانی.البته ۲تاظرف سیبزمینی گرفتم که ۱ دونشو دخترشکموم خورد وبه ما نداد.

۲-۳روزه که یه آدم الاف وبیکاربه من اس ام اس عشقولانه میده.دیشب به آقای خونه گفتم وهمشونوواسش خوندم .میگفت اسمم کیانه من دیدمت میشناسمت شمارتو یکی داده...اگه دوس داشته باشی باهم آشنامیشیم.منم گفتم باشه آشنا بشیم.حالا اسمم روهم میدونست.هفته ی پیش دختربرادرآقای خونه که همسن وساله خودمه به مدت ۱هفته اس ام اس میداد ومن که شمارشو نمیشناختم اصلا ۱ دونشم جواب ندادم.تا اینکه خسته شدوخودشو معرفی کرد.دیروز هم فکرمیکردم همونه.حتی ۱درصدهم فکرشونمیکردم که پشت این ماجراآِقا باشه .میگفت قراربذاریم منم نوشتم زنگ بزن تا قراربذارم گفت الان نمیتونم تاصبح که دوباره اس داد کی وقت داری گفتم بزنگ.زنگ زد دیدم آقاست کوپ کردم.گفتم کی بهت شماره داده گفت یه بنده خدا ولی نمیگم .گفتم خیلی اشتباه کرده منم فکرمیکردم آشناست که جواب اس دادم .تازه به شوهرمم گفتم.پررو گفت حالا فکراتو کن شمارمو که داری جواب بده.گفتم لطفا دیگه نه اس بده ونه زنگ بزن وگرنه مجبورم طوردیگه ای برخورد کنم.گفت تهدیدمیکنی؟گفتم حالا هرچی تواسمشو میذاری.بازم باپررویی گفت حالا بازرم فکرکن من منتظرم.همونجازنگ زدم آقای خونه.اونم ازناراحتی اومدخونه.هرچی ازخط خودشو خونه شماره زنگ زد یارو جواب نداد.فهمیدم بالاخره هرکی هست آشناست که همه ی شماره هارومیشناسه.میبینین چه مردم آزارایی پیدامیشن؟شانسم گرفت که همون اولین اس ام اسی که اومدبه آقای خونه گفتم وگرنه با این جورمسایل شوخی نداره هیچ دخله منم درمیاره.الانم سرسختانه دنبالشه که ببینه کیه .میگه میخوادغریبه باشه یا آشناوفامیل پدرشو درمیارم.

خداعاقبتو بخیرکنه.

پ.ن:وقتی میگم من ماهم من نازم...میگین خودستایی میکنه حالا دیدین حسودا

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:54 توسط خانوم خونه |

سرزمین موجهای آبی

جاتون خالی دیروز با مژی ومرجان (که سه شنبه اززاهدان اومد)وفاطمه رفتیم سرزمین موجهای آبی.البته من ۱باردیگه هم با مهین وچندتا دیگه ازدوستان رفته بودم ولی چون دخترمم باهام بود زیادخوش نگذشت ازبس که میترسید ومیخواست منم قسمت بازی بچه ها پیشش بمونم وگریه میکرد.سری اول که رفته بودم هاج وواج همه جارو نیگاه میکردم ونمیدونستم بایدازکجا شروع کنم وبه خاطرهمین کلی وقتو بیخودی تلف کردم.ولی دیروز استفاده بهینه کردیم .خواهرامم خیلی خوششون اومده بود.فقط مرجان سردردگرفت ازاسترسی که برای باراول سرسره ی آبی بهش واردکردآخه کلی هم آب خورده بود.فاطمه هم سردردگرفت ازبس این دوتاترسوبودن وبه ماهم استرس وارد میکردن ولی مژی حسابی شجاع بود.همونجامن دندون دردم شروع شدوسعی میکردم چیزی بروز ندم وبه اونا ضدحال نزنم.نیم ساعت بعدش دردش آروم شد.ساعت ۴اومدیم خونه که خستگی بگیریم وشب هم بریم عروسی.دیشب کلی حالم گرفته شد.طفلکی عروس.چه دامادزشتی.حالا اون به جهنم.من تصوردیگه ای داشتم آخه عروس وخواهرش که خواهرخونده ی من میشه ازاخلاقای بداین پسره وغروروتعصب وبددلی بیجای این پسره گفته بودن ومن فکرمیکردم بایدخیلی ازعروس سرباشه که اینهمه نازواداداره.بعدهم بردنش روستا.آخه دامادروستایی بود ودخترشهری.چه دلی داره این عروس.

من اینقده کدبانوشدم که نگوونپرس.کلی ترشی درست کردم وازصبح هم یه خونه تکونیه اساسی .خودم کلی حال کردم.پسرخونه هم کلی کمکم کرد.باورکنین از۵تادخترهم بهتره که من الهی قربونش برم.کلی ظرف شسته واتاقارومرتب کرده.خلاصه که پابه پای من بچم کارمیکرده.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:53 توسط خانوم خونه |

من خانوم خونه 70سال دارم

حالم خیلی بده امروز روز ۵ که سردرد دارم.زانوهام که دیگه نگم بهتره .۲روزه دندون درد دارم.ازسرشب هم گلوم میسوزه.حسابی اسقاطی شدم.دیشب ساعت ۶نوبت دکترداشتم .اونم جناب دکترعلفی عروسی نوه شون بود نیومده بودن وقت گذاشت واسه ۴شنبه.خلاصه درب وداغونم.بیقرارجون آدرس تعمیرگاهی که رفتی رو واسم بذاربرم

نفرین نامه:بترکه چشم شورو حسود.میدونم چشمم زدن نامردا.دربیادچششون ازحدقه.زمین بخورن دستو پاشون بشکنه الهی...

شما هم به من کمک کنین تااین نفرین نامه رو تکمیل کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0:24 توسط خانوم خونه |

نظرتون درموردقالب جدیدچیه؟

خوشتون میاد؟

یاعوضش کنم؟

منتظرنظراتتون هستم

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 23:38 توسط خانوم خونه |

چقده این مردا حسودن

دیروز تولددعوت بودیم ومن تا ۷کلاس داشتم.چقدر این بچه های کلاس بااحساسن.امروز صبح به آقای خونه همینو گفتم.دیروزوقتی ازکلاس اومدیم بیرون مهرانه اومد دستشو گذاشت روی شونه م وگفت:مریم جون من خیلی دوست دارم .توخیلی نازی ودلم خیلی واست تنگ میشه.من کلی تعجب کردم آخه یهو وبدون مقدمه گفت.گفتم :مرسی عزیزم منم دوست دارم.حدیثه هم سرکلاس گفت چه عجب بالاخره اومدی دلم واست تنگ شده بود.اینارو که واسه ی  آقای خونه تعریف کردم با یه حالتی نیگام کرد که یعنی دارم اغراق میکنم یا خودستایی.گفت:تو خیلی خوش اخلاقم هستی اونا نمیشناسنت.منم گفتم اتفاقا منم بهشون گفتم که اگه بدونین من چقده نازم اون روی منو ندیدین.منیره میخنده میگه من که باورم نمیشه پشت این چهره ی نازودوست داشتنی اینی که میگی باشه.حالا ببینین من بهشون میگم ها خودشون باورنمیکنن تقصیرمن چیه؟خلاصه که آقای خونه کلی حسودیش شد.خوب بشه.ازبس که من خوبم خوش اخلاقم نازم....

بعله سریع ازکلاس اومدم خونه وآماده شدیم.تا رفتیم یه دوردخترم با آهنگ پارمیدا رقصید.نمیدونین چه رقصی داره.همه ازهنرنمایی یه دختر۷ساله به وجداومده بودن وصابخونه واسش اسپنددودکرد.حالا هرکی ندونه فکرمیکنه چه مامانه هنرمندی داره که دخترش اینجوری میرقصه ولی باورکنین من اصلا بلدنیستم فقط یاددارم یه کم دستام تکون بدم اونم واسه خالی نبودن عریضه.بعدازشام نغمه (صابخونه)گفت بشینین هنوززوده تا قلیون بکشیم ونخودچی خورون کنیم.که شوهرش اومدپشت درونغمه رفت بیرون نمیدونم چی بهش گفت که اینم عصبانی شد.خودش ۲۶ وشوهرش ۵۰سالشه .ازدواج دومشه.وزن سوم شوهرش.طفلکی خیلی گریه کردومیگفت به جای این که من منت بذارم سرش که ازاون جوونترم و...اون هرروزسرم منت میذاره خونموتوشیشه کرده...اگه ازحرف مردم نمیترسیدم طلاق میگرفتم.میگفت نمیتونه خوشیمو ببینه الانم اومده پشت دروکلی غرزده ورفته(شبا اونجا نمیمونه ومیره خونه زنه دیگش) 

حالا دیدین چقدر این جماعت حسودن؟اسم ما طفلکیا بددررفته.چقده ما گناه داریم آخه

پ.ن:توجه کردین که من اصلا خودستایی نمیکنم؟ولی تا دلتون بخوادشکسته نفسی میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 6:45 توسط خانوم خونه |

من اومدم

سلام به همه ی دوستان

من دیروز ازولایت برگشتم.جای همه تون خالی خیلی خوب بود

وکلی روحیه ام عوض شد.

میخوام امروز به قول نیما یه آپ پرازپرچونگی داشته باشم.

میخوام ماجرای گیردادن چندتاازاین فاطی کماندوهاروروزی که

 داشتم میرفتم ولایت روواستون بگم.

توی ترمینال داشتم میرفتم طرف دفترفروش بلیط که دیدم یکی از

همون کماندوهاخودشومثل جن انداخت جلوی پای من.

کماندو: سلام خواهرم

من:سلام علیکم

:لطفاموهاتوبزن تو رژلبتم پاک کن

حالا ببینین وضعیت ظاهری منو:یه مانتوی بلند شلوارجین روشن بلند

کفش کتونی تیره بامقنعه که فقط یه کم ازموهام بیرون بود.آرایش اصلا

 نداشتم فقط چون لبام ۲-۳ماهیه به رژلب حساسیت پیداکرده ویتامینه

زده بودم وفقط برق میزد.

من:اولا که اگه خوب نیگاه کنی میبینی که رژلب نیست.ثانیاموهامم که

فکرنمیکنم اینقدربیرون باشه که احتیاجی به امربه معروف شماباشه.

کماندو:خانوم زودموهاتو بزن تو

من:دوست ندارم حرفیه؟

کماندو:میبرمت ستاد

من:مگه چیکارکردم؟هیچ کاری نمیتونی بکنی.

اینجابودکه یکی دیگه هم بهش ملحق شد دوباره تکرارهمون حرفا.

وقتی دیدن بیفایده ست یه مامورکه بیسیم هم دستش بوداومدجلو.

گفت: چی شده؟

کماندو:خانوم به تذکرمون گوش نمیده.

مامور باعصبانیت وتشر:خانوم موهاتو بزن تو وگرنه میبرمت ستاداین

 چه وضعییه؟

من:دوست ندارم به توهم مربوطی نیست صداتم بیارپایین.

هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

ومن به راهم ادامه دادم.اوناهم موندن هاج وواج با مردمی که بهشون

 میخندیدن ومیگفتن دمش گرم.رفتم توی دفتردوباره همون ۳نفربا

ارشدشون اومدن.جواب اونم دادم وگفتم دلم نمیخواد.گفت آخه چرا؟

گفتم :چون باهاتون لج کردم.واومدم طرف جایگاه اتوبوسا.سریع به مژی

زنگ زدم (آخه اونم داشت ازخونه ی مسی میومد ترمینال که باهم بریم ولایت)

گفتم جریان اینجوریه اگه چیزی گفتن جوابشونو بده گفت نه پس نیگاهشون

میکنم.اونم وقتی اومده همون ماموره با ۳تا کماندوها داشتن نیگاش

 میکردن وجرات نکردن چیزی بگن.(میدونستن بیفایده ست.درضمن ماخیلی

 شبیه هم هستیم فکرکنم فهمیدن خواهریم)

پ.ن۱:یعنی بااین ۴تاشویت موی من که بره زیرروسری اوضاع مملکت

 درست میشه؟زهی خیال باطل

پ.ن۲:دفترداره میگفت چندروزپیش به یه خانومی گیردادن کارشون به

کتکاری کشیده ومردم هم کمکش کردن ومامورارو حسابی زدن.واسه

 همین دیگه جرات نمیکنن زیادپاپیچ بشن.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:20 توسط خانوم خونه |

من هنوزدرولایت بسرمیبرم

سلام دوستان

اینجا ولایت است صدای مارا ازولایت می شنوید.

ممنون ازکامنتاتون.خیییییییلیییییی خوشحال شدم از

اینکه بهم سرمیزنید

۵شنبه برمیگردم.

اینجاهواخیلی خوبه.روزا یه کم گرمه ولی شباسرده.درکل حال میده(به قول بروبچ)

هروزتوی بازارامیچرخیم وکلی خریدمیکنیم.

نذری مامانم هم به خوبی وخوشی ادا شدجای همتون خالی. 

پ.ن:یک کامنت داشتم بانام سپیده خندان نمیدونم چقدرصحت داره

که دوست قدیمیه منه.خوشحال میشم آشنایی بده ومنم بشناسمش.

منتظرم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:25 توسط خانوم خونه |

من رفتم میروم جایز نیست

دوستای گلم من اومدم خداحافظی.

امشب هم گودبای پارتیه همه گی تشریف بیاورید.

قدمتان روی چشم.

بااجازه بزرگترا مامانو بابا دوستا همسایه ها مدیرساختمون

وهمه ی اونایی که اینجااسمشون فراموش شدمن امشب

 عازم سفرم مومیروم ولایتتاهفته ی دیگه.اونجادسترسی به

 نت ندارم ولی کافی نت میرم وبه همه تون سرمیزنم وکامنتاتونم

میخونم منوفراموش نکنیدگناه دارم.هفته ی بعدباخبرای تازه میام.

پ.ن:هنوزنرفتم دلم واسه بچه هام تنگ شد

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:56 توسط خانوم خونه |