تبليغاتX
کمی تا قسمتی خونه دار







کمی تا قسمتی خونه دار

گزارش تولددخترخونه

روزجمعه تولدسانازبود.جاتون خالی خوب بود.

مهمونام ساعت 6اومدن.مراسمو خیلی تشریفاتی نکردم.

آخه خرجمم زیادمیشد.حدود25نفری میشدن که ازمهمونای

 لیستم 14نفرشون نیومده بودن.سالادکاهوکلم باخیاروگوجه

 وماکارونی با مخلفاته قارچوگوشت فلفل دلمه ای عدس و....

خیلی خوشمزه شده بود وهمه خوششون اومده بود.

سوپ هم درست کرده بودم .برای دسرهم ژله ی موز

 وپرتقال وتمشک با تیکه های طبیعیه پرتقالوموزوتمشک

درست کردم.واسه تمشک که نزدیک بودخودشونو بکشن

آخه کمترهم درست کرده بودم چون فقط به اندازه ی یه

 ظرف داشتم ولی ازبقیه 2تا ظرف بزرگ درست کرده بودم.

کیکش شبیه مرغابی بود خیلی نازبود.

خلاصه اینجا هواخوبوفضااجتماعیه چییییییی ببخشین قاط زدم.

آره همه چی خوب بود وبه خوبی برگزارشد.وساعت11.30

مهمونارفتن.بعدازرفتنشون رفتم صورتمو که آرایش داشت

بشورم که توی دستشویی حالم بدشدتب ولرزشدیداومدسراغم.

به بدبختی صورتموشستم واومدم بیرون خواهرام نیگاهم کردن

 ترس برشون داشت.سریع پتوانداختن روم.اونم 3تا پتو.چندتایی

قرص هم خوردم.ولی تاصبح لرزیدم .6.30 صبح که دخترم

میخواست بره مدرسه بیدارشدم دیدم مژی هم مثل من شده

گفتم پاشو بریم دکتر.خلاصه رفتیم به من آمپول پنیسیلین دادبه

خواهرمم مسکن.تااومدیم خونه اون خوب شد ولی من هنوز

حالم بده البته سردردم بهترشده که تونستم بیام آپ کنم.

 

پ.ن1:فاطمه دوستم بودکه یه پست درمورده قهرش نوشته

 بودم یادتون که هست؟به خواهرم گفتم زنگ بزنه دعوتش کنه.

اونم گفته بودبودمیترسم بهم چیزی بگه اگه بیام مسی هم گفته

 بهش توکه میدونی بالاخره که 100تا چیزهم بهت میگه پس بیا

امشب وقت نداره همون یه چیزومیگه واومده بود.منم البته 2-3تا

 چیزبیشتربهش نگفتم اونم باخنده ردکرد.

پ.ن2:مدیرساختمونه عوضیمون ضدحال زد.ساعت 10 گفت

 صدارو( که البته باجبغای بنفش همراه بود )کم کنین وگرنه زنگ

میزنم 110.خاک برسرمزخرفش.البته مازیادتوجه نکردیم.

همسایمون میگه آدمه مذهبییه.جل الخالق پس چراوقتی میاد

درخونمون واسه کارای ساختمون دلش نمیخوادبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شایدواسه اینکه دعوتش نکردم ناراحته هااااااا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:26 توسط خانوم خونه |

بازم یه خاطره

چندساله پیش باچندتاازدوستام رفته بودیم بیرون .

توی پارک کوهسنگی مشهد.

فصل توت بودومن داشتم توتایی که ازدرخت میوفتاد

وبرمیداشتم تودستم میذاشتم که بادوستام بخوریم.

 که یهویه جفت کفش جلوم دیدم.سرموبلندکردم دیدم

یه پیرمرد بایه کت وشلوارمشتی تنش ویه عصاتوی دستش

عینک ته استکانی به چشمش جلوی من وایستاده وبایه

عشقی منونیگاه میکنه که بیاوببین.آستینای کتش تاروی

 انگشتاشوپوشونده بود موهاشو کوتاه کوتاه زده بود.

ریشوسیبیلشم چپه


منم دیدم پیره دیگه وبه چشم جدبزرگوارم نیگاش میکردم

یه لبخندبهش زدم ودستموگرفتم جلووگفتم بفرمائیدتوت.

یه جوری نیگام کردویه لبخندتحویلم دادوگفت من توت نمیخوام

 خودتومیخوام.گفتم بلهههههههه؟دوباره حرفشوتکرارکرد.

برگشتم پشت سرمونیگاه کردم دیدم دوستام که روی نیمکت

 نشسته بودن ازخنده غش کردن .چندتاجوون هم روی نیمکتای

 اون اطراف نشسته بودن که صدای مارومیشنیدن.وکلی حال

 میکردن نامردا.گفتم بذاریه کمی سربه سرش بذارم.گفتم خوب

 منومیخوای؟گفت:آره  من بازنشسته فلان اداره ام وماهی

 180تومن حقوق میگیرم یه خونه م دارم که ماهی100تومن

 دادمش اجاره.بیا خونه من ومن بهت ماهی 10 هزارتومن بهت

 میدم.همچین بایه حالتی میگفت 10هزارتومن که فکرمیکرد

 میخواد1میلیونی بده فکرکنم طفلکی هنوزتوی عوالم 50سال

 یش که 10 هزارتومناارزش داشت سیرمیکرد.گفتم:چییییییییی؟

10هزار؟منروزی 10هزارغذای بیرون میخورم وروزی 20هزارخرجمه

 500میدی باشه.اونم بااصرارمیگفت نه دیگه همون 10هزار.جوونا

چنان میخندیدن.یکیشون به پیرمرده میگفت قبول کن بابا

ارزششوداره.یکی دیگه میگفت بابالقمه گنده یه ازگلوت پایین نمیره.

دوستامم که بهم میگفتن عالیه فرصت ازاین بهتر؟ازشوهرت طلاق

 بگیر بیازنش بشو.حالا مگه ول کن عجیب گیرداده بود.گفتم نه

بروفکراتوبکن من همینجام بیا جواب بده.تاجایی که رفت هی

برمیگشت وبه من نیگاه عاشقانه میکرد که دل آدم کباب میشد.

خلاصه هنوزکه هنوزه دوستام مسخره م میکنن میگن اون تورو

میخواسته که قرصاشوسروقت بهش بدی ودندون مصنوعیاشو

 مسواک کنی.

پ.ن:پست جدیدبیقرارجون منو یاداین خاطره انداخت.


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:58 توسط خانوم خونه |

عنوان ندارد

سلام به همه

پیاده روی همچنان ادامه داره امروز راحله هم به ماپیوست.

خیلی عالی بود جاتون خالی.دخترخونه ازدیروزتب کرده یعنی

 سرماخوردگی گرفته بچم.امروزواسش سوپ درست کردم

 به زورریختم توی حلقش هی میگفت دوست ندارم ولی

 بایدمیخوردآخه گلوشم دردمیکرد.واسش لیموشیرین خریدم

ازظهر چندباربهش دادم خورده خوشبختانه اینودوست داره.ا

لبته الان دیگه تب نداره مدرسه هم رفت.

عصری زنگ زدم به مامانو بابام حالشونو پرسیدم.مامانم میگفت

نمیای زاهدان؟گفتم اتفاقاتوفکرش هستم.گفت کمرم دردمیکنه

پاهام دردمیکنه...من سفره ابوالفضل نذردارم ومیدونم  نذرمو

 ادا نکرده (خدااون روزونیاره)میرم اون دنیابعدش گفت بیا

 کمکم کن که دست تنهانمیتونم نذرموبدم .منم گفتم به چشم

 جون بخواه.خلاصه گفتم آماده باش ۲۰روزدیگه میام.

آخه ۲۶مهرتولددخترمه میخوام واسش جشن بگیرم بعدبرم ولایت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:41 توسط خانوم خونه |

همینجوری

فقط اومدم بگم همه چی خوبه

منم خوبم

شماخوبین

خانواده خوبن

پیاده روی ادامه داره ومن الان دخترخونه ۱۴سالمه


هربارکه صداقت وهویتت راازدست میدهی یافتن

مجددآن سخت وسخت ترخواهدشد.

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:35 توسط خانوم خونه |

خانوم خونه ورزشکارمیشود

این چندروزه که حالم خوب نبود همه ازم شاکی شدن.

ازبچه هام گرفته تادوستام که تلفنی باهاشون میحرفیدم

 واون دوست عزیزی که باهم میچتیم وهم بچه های کلاس.

روزدوشنبه که کلاس داشتیم بچه هاگفتن تورو خداجلسه

 بعدی اینجوری نیا حالمونو گرفتی.خیلی بده که اینقدرغمگینی.

خدایی چقدراذیتشون کردم با این قیافه ی اخموم.حدیثه میگفت:

سرنمازکلی واست دعاکردم.منیره گفت:بیابریم پیاده روی .من حاضرم

به خاطراینکه حالت خوب بشه این فداکاری رو درحقت بکنم.

راحله گفت:منم میام.واینگونه ما۳تفنگدارعهدبستیم که صبحها به پارک

 ملت رفته وپیاده روی ونرمش نمائیم شایدکه حالمان دگرگون شود.

صبح زنگ زدم به راحله گفت:امروزنمیتونه بیاد.چون رئیسش زنگ زده

وبایدبره مدرسه.ولی من باکمی تاخیر برسرقرارحاضرشدم که دیدم

منیره عصبانی نشسته منم تاچشمم افتادبهش مسلسل وارگفتم :

ببخشیدببخشیدبببخشید...

منیره هم گفت:بارآخرت باشدمنهم گفتم:ای به چشم...

وقتی برمیگشتیم ساعت۹.۳۰شده بودرفتم خریدکردم(کرفس.

بادمجان.هویج وخرمالو که خیییییییییییلی دوست دارم).

جاتون خالی واسه ناهارخورش کرفس پختم که دیروزپسرخونه

 هوس کرده بود.

اندرمزایای پیاده روی درپارک:

۱.عوض شدن حال وهوایمان

۲.تندرستی

۳.که ازهمه مهمتره بالارفتن اعتمادبنفس

پ.ن:امروزبسی مشعوف شدیم بس که ماراتاییدنمودند وماشاءالله گفتند.

خداخیرشان بدهد.آمین

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:9 توسط خانوم خونه |

الهی...

الهی دانایی ده که ازراه نیفتیم وبینایی ده که درچاه نیفتیم.

الهی آفریدی رایگان وروزی دادی رایگان پس بیامرزرایگان

که تو خدایی نه بازرگان.

الهی بنیادتوحیدماخراب مکن وباغ ما بی آب مکن.

الهی میبینی ومیدانی وبرآوردن میتوانی.

الهی بودونابودمن تورایکسان .ازغم مرا به شادی برسان.

آمین ...

خواجه عبدالله انصاری (مناجات نامه)

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:29 توسط خانوم خونه |

ممنونم ازدلداریهاتون دوستای خوبم

بدون اغراق میگم که دلداریهاتون خیلی تاثیرداشت.

به لطف دعاهاتون الان آرومترشدم.

ولی مشکلم همچنان پابرجاست.

خیلی دوستتون دارم دوستای مهربونم

امروز روز سومه که سردرد دارم.هرچی آرام بخش خوردم

وآمپول زدم بیفایده بوده.قرص هم که عمرااثری داشته باشه.

میبینین چه پوست کلفتیم من


خواجه عبدالله انصاری:الهی! ما را پیراستی چنانکه خواستی

الهی! نه خرسندم نه صبور، نه رنجورم نه مهجور

الهی ! تا با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم،

نهان بودم پیدا شدم.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:54 توسط خانوم خونه |

خسته ام ...

حالم بده

خیلی هم بده

دلم عجیب گرفته...

بااینکه ۲ساعته اشک میریزم  ولی هنوزآروم نشدم...

خدایا بهم آرامش بده وتوان اینکه بتونم...بقیه شو نمیگم چون

توخدایی میدونی چی میخوام  پس خودت کمکم کن...

پ.ن:دیگه بیشترازاین نمیتونم بنویسم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 1:40 توسط خانوم خونه |

اون قدیما4(قسمت آخر)

اونشب داداشی ماروبرددرخونشون.ولی خداییش جای خوبی نبود.بماندکه چقدرالاف شدیم ودرزدیم تافرشته اومددربازکرد.حدود۲۰دقیقه.تازه اونم چی یه باراومدگفت کیه مامانم گفت فلانی دوست شایسته ست ازمشهداومده .گفت درقفله بذارین برم کلیدبیارم ورفت تا ۱۰ بعد اومد.رفتیم تو خیلی ابرازخوشحالی کردوخوش آمدگویی کردواینکه همیشه ذکرخیرت هست وهمیشه ازت تعریف میکنه و...هیچکس خونه نبودالبته ظاهرا.ولی مطمئنم شایسته توی خونه بود.خواهرش با یه وضعیته داغون اومده بودپیشه ما نشسته بودهم معتادبودوچرت میزدودکمه های لباسشو نبسته بود طوری که به وضوح سوتینش دیده میشد.من که شوکه شده بودم البته قبلا یه چیزایی ازشایسته درموردخواهرش شنیده بودم اینکه شوهرش قاچاقچی بوده وگرفتنش حبس ابدخورده وخودشم که خودفروشی میکنه.من مات ومبهوت بودم که مامانم پرسید شایسته کجاست؟گفت دوروزه رفته نیومده.هروئین میکشه وهرچی بهش میگم بیا ترکت بدم یا لااقل تریاک مصرف کن به خرجش نمیره.الانم فکرکنم قهرکرده که ۲روزه خونه نیومده.(حالا یکی نیست خودشوترک بده)نیم ساعتی نشستیم وداداشم گفت پاشین بریم ماهم که با اون وضعیت جرات نداشتیم اونجا بمونیم آخه واقعا ترسناک بود.وقتی میومدیم داداشم میگفت خوب حالا دیدی وفهمیدی خیالت راحت شد؟گفتم نه من بایدببینمش.گفت من فرداپیداش میکنم خوبه؟گفتم آره.فرداش داداش اومد گفت فکرشوازسرت بیرون کن گفتم چرا؟گفت نمیدونی به چه روزی افتاده.به خاطرپول موادش خودفروشی میکنه حتی چندتاازدوستام هم میشناسنش.اوضاعش خیلی خرابه.خیلی ناراحت شدم وغصه خوردم .منم دیگه واقعا نمیتونستم واسش کاری بکنم. یعنی هیچ راهی نذاشته بود واسم.دیگه ازش بیخبرموندم تا ۵-۴ ماه بعد که یه روز خواهرم زنگ زد وگفت خبرداری شایسته مرده؟گفتم نههههه کی؟چطور؟گفت ظاهرا موادزیادی مصرف کرده بعدشم سنکوب.دختریکی از دوستای خانوادگیمون میگفت من باهاش همسایه بودم وضعش داغون بوده حتی نون شب نداشت بخوره بعضی شبا ساعت ۱شب میومده درخونم واسه نون.بععله اینم پرونده مرحومه شایسته که دیگه بسته شد.

پ.ن۱:توی نظرات وشناسایی من تو عکسها فقط یه نفرمنو شناسایی کردواون کسی نیست جز همزادمن خانوم خونه .آدم بیخودی که همزادکسی نمیشه.

پ.ن۲:من توی عکسها کتونی سفیدپامه ویه مچ بندسفیدقرمزتوی دست چپمه.وتوپ زیردستمه.

پ.ن۳:برای شادی روح شایسته صلوات بفرستین.

ازهمه ی اونایی که این خاطرات رو دنبال کردن ممنونم امیدوارم که تونسته باشم به خوبی تعریف کرده باشم.


این عکس تکی شایسته ست وتوی عکسهای دیگه یه مانتوی بنفش تنشه.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:11 توسط خانوم خونه |

اون قدیما3

بعدازازدواج یه بار باشهاب اومدخونمون.سال بعدش که رفتم  زاهدان (اونموقع پسرم ۲ساله بود)تلفن زدم خونشون که فرح گفت شایسته ازدواج کرده.آدرسشوگرفتم ورفتم دیدنش.بایه مردی ازدواج کرده بودکه ازازدواج قبلیش یه پسر۸ساله داشتودخترخودش هم ۴۰روزه بود.خیلی لاغرشده بودوزردوزار.شوهرش مدیریه مدرسه ی غیرانتفاعی بودوظاهراکه مشکلی وجودنداشت.میگفت بهرام دوست گرمابه وگلستان وپامنقلی شهرام بوده وبه خاطراصرارهای اونا مجبوربه ازدواج شده.همون سال شایسته بهرام اومدن مشهد خونمون وگفتن میخوان واسه زندگی بیان.البته من بهشون گفتم زندگی توی شهرخودتون بهتره اینجازنگی مشکله واحساس غریبی میکنین.سال بعداومدن مشهد.شوهرش بیکاربودوتوی خونه.هروقت میرفتم خونشون میدیدم کلی عرق کرده وهرروز لاغرتروزردترمیشه وقتی بهش گفتم گفت من مریضم وبرای تسکین دردم چندتایی دودمیزنم .هرچی اصرارکردم بیامیبرمت دکترهمه ی خرجش پای خودم ولی اینکارونکن اون بهونه های عجیب وغریب میاورد.حتماتاحالا یه معتادبه پستتون خورده اونا همیشه جوابای دست به نقدی دارن واسه توجیه کارشون.۱سالی که اونجابودن هم ازنظرمالی وضعشون بدبودوهم اینکه مصرفشون رفته بودبالا وهرچی داشتن فروختن ازماشین تا لوازم خونشونو.من خیلی غصه میخوردم.یه روزبا آقای خونه صحبت کردم وتصمیم گرفتم شایسته روبیارمش خونمون وترکش بدم.وقتی باهاش صحبت کردم استقبال کرد.۱هفته ی بعدکه رفتم بیارمش صاحبخونشون گفت رفتن زاهدان اثاثیه شونم بردن.نمیدونین چقدرخودموسرزنش کردم که کاشکی زودترمیرفتم.چندماه بعدیه روز جاریم بهم گفت شایسته زنگ زده ویه شماره داده تا باهاش تماس بگیری.زنگ زدم عذرخواهی کردوگفت چاره ای نداشتم بایدمیرفتم زندگی واسم سخت شده بود.۶-۵ماهی گذشت من رفتم زاهدان.باهمون شماره تماس گرفتم جواب نداد.رفتم درخونشون.شهریاراومدجلوی در.البته اسکلت شهریاربودنه خودش.آخه شهریاری که من دیده بودم یه پسرخوش قدوبالای ۲۳ ساله بودولی الان یه معتادمفنگی که کمرش تاروی زانوهاش خم شده بودوچشاش ازخماری بازنمیشد.اونشب مامانم وداداشی ومسی هم بامن بودن.اونشب شهریارگفت:مادربزرگ بپور شهرام وشهاب فوت کردن اونم هرکدوم به فاصله ۱ماه.بهرام شوهرشایسته هم توی آتش سوزی خونشون وقتی چرت نشئگی میزده فوت کرده.شایسته هم با خواهرش فرشته زندگی میکنه.شهریاربرای اینکه آدرس شایسته روبده ازمامان پول گرفت.طاقتم نیومدوهمون شب داداشی رومجبورکردم منو ببره اونجا.هرچی گفت اونجا محله ی خوبی نیست وصلاح نمیبینم اینموقع شب ببرمتون من گوش نکردم ورفتیم...

ادامه دارد...

پ.ن:پسرترشیده جان دیگه ازاین خلاصه ترنمیشد

دبیرستان قدس سال ۱۳۷۰

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:33 توسط خانوم خونه |

عکسهایی ازاون قدیما

 


 


کلاته رزاق زاده سال ۱۳۷۰ (اردوی مدرسه)

خودتون حدس بزنین من کدومم؟

پ.ن:ازژوکرعزیزبه خاطرراهنماییش ممنونم

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:3 توسط خانوم خونه |

عکسهایی ازاون قدیما

 
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:58 توسط خانوم خونه |

اون قدیما2

برادربزرگ شایسته (شهرام)با یه دختربه نام فرحناز آشناشده بود وباوجودمخالفت بپورومادربزرگ باهاش ازدواج کرد.دلیل مخالفتشون وضعیت  آشفته خانواده ی فرحنازبود.اون یه خواهرداشت به اسم فاطمه که اون موقع که مادختربچه بودیم آخرخلافابودازرابطه ی نامشروع تا اعتیاد وعضویکی ازگروهکهای ضدانقلابیه چیه من که سردرنمیاوردم خوشبختانه.فاطمه یه دخترتپل وسانتا مانتال بود که حسابی هم به خودش میرسید.البته فرحناز هم مثل اون بود.بعداز چندماهی که ازازدواج شهرام با فرح میگذشت یه روز دیدم شایسته خیلی ناراحته.گفتم چیه؟گفت فاطمه شهرام رو برای کشیدن(کشیدن چیز)تشویق میکنه وحالا هم موفق شده.۲ ماهی گذشت ودیدیم بعله آقاشهرام به اتفاق خانمش به اعتیادروآوردنوبه قول خودشون تفریحی میزدند.حتی یه روز شایسته گفت این بی پدر نمیدونم چه اصراری داره که همش میگه بیا توهم بکش اینقده خوبه همه ی ناراحتیاتو فراموش میکنی و...منو میگی اونجاکه کلی باهاش دعواکردم بعدهم اومدم خونه وجریانو به مامانم گفتم .روز بعدکه شایسته اومدخونمون مامانم باهاش صحبت کردوکلی هم نصیحتش کردکه نکنه یه وقتی اینکاروبکنی و...اونم گفت نه خاله این حرفاچیه من خودم میدونم که نبایداینکارو بکنم.دیگه ازاون موقع به بعدتوی خونشون انواع واقسام مشروبات الکلی وموادمخدرازهرنوعش که بگی پیدا میشد.شایسته هم برای فرارازمحیط خونه به ما پناه آورده بود.کم کم شهریارهم به شهرام وفرح وفاطی پیوسته بود یعنی چیزمیکشید.یادش بخیرالان که داشتم خاطراتو مرورمیکردم یاد اون روزایی که میرفتیم طرح کادافتادم.اون موقع مایه روز درهفته کلاسای طرح کادومیگذروندیم.که شامل خیاطی وبافتنی وهنرهای دیگه میشدومن هیکدوم ازاونارو یادنگرفتم آخه میاوردم خونه ومسی همشوبرام انجام میداد.اون خیلی علاقه به خیاطی داشت والانم یه خیاط حرفه ایه که حتی پالتووکاپشن هم میدوزه.لباسای شبی میدوزه که به قول بروبچ فکت میوفته.طرحکادما یه هنرستان خیلی بزرگ بودبا حدود۴۰تاکلاس که همه یدبیرستانای زاهدان دانش آموزاشونو اونجا میاوردن.دبیرستان کوچه پشتی خونمون بود که ۲دقیقه راه بودولی تاطرح کاد۳۰دقیقه که من سرراه میرفتم دنبال شایسته وباهم پیاده میرفتیم وبرمیگشتیم وبعدازکلاس طرح کاد ۲ساعت اقتصادتوی مدرسه داشتیم که تامدرسه باهم بودیم.بهترین روزهفته واسه مادوشنبه بودکه میرفتیم طرح کاد.دوران سرخوشی بوددیگه.توی راه می خندیدیم باپسراکل مینداختیم.ماهم که تابلومثل هم لباس می پوشیدیم مثل دوقلوها.یادمه چندتاپسربودن که همیشه روزای طرح کادسرراهمون سبزمیشدن.یکیشون یه روز دقیقا اون کاری که افشین خوانندهه میکنه توی یکی ازکلیپاش (که میادوکاپشنشو جلوی پای دختره پهن میکنه)روکردیعنی بعدازچندوقت که هی میومدومیرفت وبقول معروف متلک میگفت ماهم بی توجهی میکردیم (ازبس دخترای سربراهی بودیم آخه من که نامزدداشتم)اومدکاپشنشو جلوی پای من انداخت منم که پررو لگدزدم به کاپشنش که سفید بودواومدیم.اون موقع کاپشن سفیدخیلی مدبودوپسرای زاهدان که همه عشق هندی بودن وهنوزهم هستن به تقلیداز میتون بازیگر هندی سرتاپا سفیدمی پوشیدن.۲سال گذشت تابستون سال ۷۲قراربودجشن عروسی روبرگزارکنیم ومن برم مشهدواسه زندگی.از۲ماه قبلش شایسته بق کرده بود.همش میگفت خوش به حالت توهیچ وقت تنهانیستی مخصوصا الان که داری ازدواج میکنی ومیری .یکی هست حرفاتوبهش بزنی وهمیشه هواتوداره ولی من چی؟توکه بری من حسابی تنهامیشم ومینشستیم باهم گریه میکردیم.بالاخره ۵شهریوررسیدوقراربودکه خانواده ی آقای خونه برای بردن عروس وجهیزیه به شهرمون بیان وعروسی رومشهدبرگزارکنیم.یک اتوبوس پرازداداشای آقای خونه که تعدادشون به اندازه ی سربازای یه پادگانه بهمراه خانوماشون وعمه هامو...۲ساعت قبل ازاینکه راه بیفتیم رفتم خونه چندتاازدوستام که ازشون خداحافظی کنم.وقتی اومدم دیدم تموم وسایل منو توی حیاط گذاشتن ومیخوان توی ماشین بذارن.حالا بذارین خونمونو براتون توصیف کنم.خونه ما وسط شهروخیابونای قدیمی بود.یه حیاط خیلی قدیمیکه زمینش نزدیک ۱۰۰۰متربود.دیوارهای حیاط کاهگلی بودن .اتاقها یه طرف حیاط قرارداشتن مثل کاروانسراها.(من اونموقع اونجارودوس نداشتم ولی الان دلم ضعف میره واسه حیاطش آخه بس که توی این آپارتمانهای کوچیک زندگی کردم)ازدرحیاطکه واردمیشدی یه دالان کوچیک بودکه سمت راستش دوتا اتاق تودرتو بود که یکیش مال بچه هابود ویکی هم نشیمن.یه اتاق هم پشت این اتاقای تودرتوبودکه بیشتربه دالان شبیه بودوماازش به جای آشپزخونه استفاده میکردیم.سمت چپ ۲تا اتاق دیگه ویه اتاق دالان شکل دقیقا مثل اونوربود که یکی ازاتاقا پذیرایی ویکی اتاق منو مسی بودوتوی اون اتاق دالانی هم جهیزیه مون روگذاشته بودن.همه یاتاقا دراشون روبه حیاط بازمیشد.سقف اتاقا گنبدی شکل بودوهراتاقی ۲تا طاقچه داشتندازاون قدیمیا.دروپنجره های اتاقا چوبی بودن.روبروی اتاقا یه باغچه ی بزرگ بودکه به ۴قسمت تقسیم کرده بودن وتوی هرقسمتش ۲تا درخت پسته بودوبابام هم توی باغچه کلی چیزی میکاشت البته هرچیزی نمیشدچون آب وخاک اونجاشوره وماآبخوردنمونومیخریدیم.باغچه ازصحن حیاط پایینتربود۲-۳تاپله میخورد میرفتی پایین.وسط باغچه یه استخربزرگ بودکه ماتابستونااونجاآبتنی میکردیم.یه گوشه حیاط هم یه دربزرگ پارکینگی بود.خلاصه داشتم میگفتم ازدرکه واردشدمودیدم همه چیوآوردن بیرون ووقته رفتنه دلم گرفتوبغض کردمورفتم توی اتاق ونتونستم جلوی گریمو بگیرم وباصدای بلندگریه کردم مثل آدمایی که دورازجون عزیزشونوازدست میدن.مامانمو مسی وباباموعمه و...اومدن تواتاق .اوناهم زدن زیرگریه.بابام اومدمنوبغل کردوسرموتوی بغلش گرفت وشروع کردازسروچشموپیشونیم بوسیدن وگریه میکردودرهمون حال میگفت همینه دیگه مادربابا(بابام همیشه به دختراش میگفت مادربابا البته الانم میگه.خواهرابهم میگن نورچشمیه بابا)همه ی دخترا یه روزی بایدبرن و...خانومایی که ازدواج کردن اون لحظه رودرک میکنن خصوصا من که یه دختر۱۶ساله ی بی تجربه ووابسته ی خانواده توی یه شهرغریب بزرگ شدم وبابام هیچوقت نمیذاشت بادوستامون رفت وآمدکنیم ودوستی من فقط باشایسته بودود۲تادخترهمسایه که اونابلوچ بودن وازطایفه های خوشنام وبه نام زاهدان.دختر۱۶ ساله ی اون موقع طرز فکرش وعقلش مثل دختر۸ساله ی الان بود.خلاصه همون لحظه شایسته رسیدکلی تو بغل هم گریه کردیم .کادوی ازدواجموکه یه ظرف پیرکس بودبهم داد.باهم خداحافظی کردیم من رفتم مشهد.وتا ۶ماه بعدکه شایسته رودیدم اونم همون زاهدان که من برای دیدن خانوادم رفته بودم.یادش بخیررفتیم شهربازی سوارتابای زنجیری شدیم اون اینقدجیغ کشیدخیلی ترسیده بود چندروزوباهم بودیم.واین شدآخرین دیدارما تا ۴سال بعد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:50 توسط خانوم خونه |

اون قدیما1

سال تحصیلی ۷۱-۷۰ بود که من وارددبیرستان شدم.

دبیرستان ما یه حیاط ۱۰۰۰متری قدیمی بود با ۱۵-۱۰ تا درخت کاج توی

 یه باغچه ی بزرگ که وسط حیاط قرارداشت.سالن نداشت وکلاسادورتادور

حیاط بودن مثل مکتبخونه های قدیم.فقط یه سالن تازه ساخته بودنکه یادم

نیست ۵یا۶ تاکلاس داشت .من علوم انسانی بودم وخواهرم تجربی که اون

 کلاسش توی سالن بودومن توی حیاط.بعدازیه هفته همه مارو توی مدرسه

 میشناختن.ازهمه ی بچه های سال بالایی تا مدیرو معاون ودبیرها.آخه ما

کلی با بچه های اون جافرق داشتیم.نه اینکه فکرکنین خیلی بچه زرنگ بودیم

نه بابابه این خاطرکه رنگ پوستمون لهجه مون بااونا متفاوت بود.

(پوستمون روشن بود)وهم اینکه خیلی مادوتا خواهر(مسی)خیلی

 بهم شبیه بودیم. ودیگه اینکه من جزوتیم والیبال وخواهرم تیم بسکتبال

 بودیم(تفاهم وشباهتارو حال میکنین).همه مارو به اسم خواهرای...

(اسم فامیلمون)صدامیزدن یعنی همیشه جمع میبستن.اون سال ماتازه

خونمونو عوض کرده بودیم وهیچکدوم ازبچه های مدرسه رونمیشناختیم

ومثل خواهران غریب زیردرختای کاج نشسته بودیم.من که اصلا دلم

نمیخواست اون سال برم مدرسه ولی به اجبارمامانم رفتم.آخه مامانم

برای درسمون خیلی حساس بود.توی کلاس همه ی بچه ها همهو

میشناختن وازراهنمایی باهم اومده بودن.فقط منو یکی دیگه که باهم

 توی یه میزمینشستیم تنها وغریب بودیم وهمین بهانه رفاقت ماشد.

بعدازگذشت ۱ماه خیلی باهم صمیمی شدیم طوری که هرروز خونه ی

 همدیگه بودیم.۲۰ مهرهمون سال با آقای خونه عقدکردیم وموقعی که

آقای خونه میومدشهرمون من یه روزدرمیون میرفتم مدرسه واونو کمترمیدیدم.

اسم دوستم شایسته بود. البته بیشتراون میومدچون ماپسر نداشتیم

ولی اون ۳تا داداش داشت به نامهای شهرام شهریاروشهاب که ایناهم

خودشون قصه شون مفصله.پدرش فرهنگی بودوسالهای قبل به رحمت

 خدارفته بود.مادرشم ازدواج کرده ورفته بودتهران وگهگداری میومدوبهشون

 سری میزد.یه خواهرهم داشت به اسم فرشته که دوتا بچه داشت وتوی

 شیراززندگی میکرد.این خواهروبرادرا با بپورش که بازنشسته ی بهداری

بود وسنش خیلی بالا بود وچشاش نابینا شده بودومادربزگش زندگی میکردن....

پ.ن۱:ترجیح میدم قسمت بندیش کنم که شماها اذیت نشین به

خاطرطولانی شدن پست.

پ.ن۲:بپور به لهجه زابلی یعنی پدربزرگ.که چون خودشون میگفتن

 ماهم عادت کرده بودیم ومیگفتیم بپور

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:41 توسط خانوم خونه |

دارم روی پست جدید کارمیکنم.

خاطرات دبیرستان ویه دوستی که الان دیگه نیست .

منتظرباشین

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:28 توسط خانوم خونه |

حالا یه شب اومدیم زود بخوابیم

اصلا به من نیومده زودبخوابم

امشب آقای خونه با داداشیم رفتن خونشون .

آخه تنهاست خانومش رفته شهرستان خونه مامانش.

با خودم گفتم حالا که اینجوریه ماتنهاییم زودتربخوابیم که

 فردا که بچه ها میخوان برن مدرسه زودتربیدارشیم و

سانازاذیت نشه.ازساعت ۱۲ که اومدم بخوابم هنوز

 چشمام روهم نرفته .اصلا نه انگارکه ساعت ۱شبه

گفتم پاشم بیام پای کامپیوترمگه یه کم خسته بشم خوابم ببره.

پ.ن:خوب معلومه ۲۰روزه شبا نمیخوابم بعدازنمازصبح میخوابیدم

 حالا چه جوری میخوام ساعت ۱۲خوابم ببره

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:11 توسط خانوم خونه |