تبليغاتX
کمی تا قسمتی خونه دار







کمی تا قسمتی خونه دار

مامان نمونه

سلام عزیزان

دوروزی رفتم خونه داداشی چترم رو بازکردم.آقای خونه که نیومد.

آخه هم راهش دورمیشدواسه کارش هم دندون دردبود.

داداشی بزرگه امروزبا خانوم بچه هاش برمیگردن جنوب.

مبینین توروخدا نه به من طفلک که یه مسافرت نرفتم امسال

 نه به اینا که مسافرتشون ۴۰روزطول کشید.

روز۲شنبه ازمدرسه دخترم تماس گرفتن که ۳شنبه ببریمش مدرسه.

خلاصه ماهم فرداش ساعت۹:۳۰بادخترم رفتیم مدرسه.من دیوونه

 لباسای فرم دخترموتنش نکرده بودم .دیدم تموم بچه هالباس فرم تنشونه.

اینقده خجالت کشیدم کلی به خودم فحش دادم که ای مادرنمونه چرا

لباسای بچه روتنش نکردی؟ولی معلمشون گفت اشکالی نداره امروز

برای آشنایی بچه هاست با معلم ومدرسه.اونروزکتاباشونو دادن.

بچه م کلی ذوق زده بود.خلاصه به پسرخونه گفتم امسال بایدبه

 درسای خواهرت هم برسی.والا من که هرچی نگاه کردم از اون کتابا

هیچی سردرنیاوردم.خداییش خیلی مسخره شدن وسخت.پسرم همیشه

میگه ازهر۵تاسوال درسی که ازت می پرسم فقط۲تاشو بلدی.خیلی زشته.

مگه نه.؟خوب چیکارکنم حوصله فکرکردن روی سوالای ریاضی رو ندارم

 ولی درسای دیگه تادلت بخوادفولم.

پ.ن:خیلی دلم گرفته.دچارروزمره گی شدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:42 توسط خانوم خونه |

امروزم حالم خوب نیست

دوباره سردرد لعنتی اومده سراغم.ازدیروز گرفته ول نمیکنه.

داداشا اینجا بودن .دیروزعصرکه من روزه بودم وسردرداومدم

 توی اتاق وخوابیدم وقتی پاشدم دیدم داداشیا رفتن.خیلی بد

شد که بیدارنبودم تا ازشون خداحافظی کنم.امروز دیگه روزه

 نگرفتم.من دخترخونه تنهاییم.پسرم دیروز با داییش رفته که

راهوگم نکنه وبرسونش خونه اون یکی داداشم.

گفته بودم که دخترم انگشت سبابه شو میخوره وهرکاری میکنم

برای ترک کردنش هیچ فایده ای نداره.دیشب اومده بود توی اتاق

ما خوابیده بود.ومن که ازتغییرصداش میفهمیدم انگشتش توی دهنشه

هی میگفتم دخترم انگشتتودرآر.اونم با تعجب میگفت آخه لامپا

خاموشه ازکجامیبینی من انگشتم توی دهنمه؟منم میگفتم آخه

من مامانم .مامانا همه چیرودرموردبچه هاشون میدونن.میگفت

آخه چه جوری بگودیگه.گفتم فرشته هابهمون میگن.نمیدونین

چقدرتعجب کرده بود.خودمم کلی کیف میکردم .واقعا بچگی هم

عالمی داره.چقدرزود باورش شدوانگشتشوازدهنش آورد بیرون وخوابید.

پ.ن:چقدرترک کردن سخته ها.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:4 توسط خانوم خونه |

5دلیل برای دوست داشتنی بودن بچه ها

بچه ها به ۵دلیل دوست داشتنی هستند:

۱.گریه می کنند چون گریه کلیدبهشته.

۲.قهرکه می کنندزودآشتی میکنندچون کینه ندارند.

۳.چیزی که می سازندزودخراب می کنندچون به دنیادلبستگی ندارند.

۴.باخاک بازی می کنندچون تکبرندارند.

۵.خوراکی که دارندزودمی خورندوبرای فردانگه نمی دارندچون

آرزوهای درازندارند.


هرگاه بنده ای مرابخواندآنچنان به سخنان اوگوش می سپارم

که گویی بنده ای جزاوندارم ولی شگفتا که بنده ام همه را

چنان می خواندکه گویی همه خدای اویندجزمن.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 20:55 توسط خانوم خونه |

یک دیالوگ ازخونه سبزما

زمان:سحرگاه نهم ماه رمضان

مکان:آشپزخانه کنارمیزغذاخوری درحال خوردن سحری

افرادحاضر:خانوم خونه وپسرخونه

بقیه افرادخانواده:درخواب تشریف دارن

دراین هنگام صدایی به گوش خانوم خونه میرسه.صدایی

شبیه نفس زدن کودک وقتی که میخواهدازخواب بیدارشود و ونگ بزند.

خانوم خونه خطاب به پسرخونه:واییی یهوفکرکردم مایه بچه کوچولوداریم.

پسرخونه:واااااچطور؟

خانوم خونه:آخه صدای نفس یه بچه کوچولورو شنیدم.

:اااچه چیزا؟من که هیچی نشنیدم.

:

۳-۴ثانیه بعد دخترخونه باچشمهای خواب آلوداومده توی هال ودنبال

 روسریش میگرده آخه عادت داره وقتی میخوابه حتما بایدیه روسری

 که اونم مخصوص خوابشه توی دستش باشه.

خانوم خونه به پسرخونه:

پسرخونه:نه مامان خدائیش خیلی مامانی چه حسی داری ها

خانوم خونه:

پ.ن:مثل اینکه هنوز یه مامان هستم با یه حس خوب.

به حسه مادرانه م امیدوارشدم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:49 توسط خانوم خونه |

وجدان درد دارم

نمیدونم چرا از دیشب اینقدرعذاب وجدان گرفتم.

همش فکرمیکنم مامان خوبی واسه بچه هام نیستم.

اونطور که بایدبهشون نمیرسم.چه بدحسییه این لعنتی.

آخه روزدرمیون میرم کلاس اونم ۲ساعت.الانم که ماه رمضونه

تا ظهرمیخوابم.البته بچه هام بامن میخوابن تازه من زودترازاون از

خواب پامیشم.اما فکرمیکنم دارم براشون کم میذارمواز وقتی

 که بایدبه اونا اختصاص بدم میزنم.ولی منم گناه دارم دلم میخوادیه

 وقتی روهم به خودم اختصاص بدم.دروغ میگم؟

البته خیلی سعی میکنم کمبودی نداشته باشن.به همه ی امورشون

رسیدگی میکنم.اما بازم وجدان درددارم.

خوب حالا ازموهام میگم که خیلی قشنگ شده وهمه اینوتاییدمیکنن.

پ.ن:خدایا این حس بدوازمن دورکن.وبهم کمک کن که مامان خوبی واسه

بچه هام باشم.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:48 توسط خانوم خونه |

من ...

من چندروزیه که سردرد دارم.حالم بده.

تا اطلاع ثانوی هم روزه نمیتونم بگیرم.یعنی تا وقتی که

 سردردم به طور کامل خوب بشه.مهمونام هم نیومدن.

ولی فردا دوستام ازمکه میان..

فردا میرم سالن آرایش دوستم موهامو های لایت کنم

نمیدونم بهم میاد یانه.خداکنه خوب بشه که ارزش

الافی رو داشته باشه.

پ.ن:حالا یکی نیست به من بگه تو که سردرد داری این

قرتی بازیا چیه؟البته اگه مامانم بود حتما میگفت:نکن

 دختر بااین سردردت خودتو میکشی به جای این قرتی بازیا

 برو یه فکری به حاله سرت کنمنم میگفتم:مامان جان

 مگر نشنیدی که میگویندبکش وخوشگلم کنها ها

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 3:39 توسط خانوم خونه |

دلم یه فضای معنوی میخوادآخه جوگیرشدم

آره مثلا مکه.

دوتا ازدوستام ۱۰روزی میشه که رفتن مکه.۲تا خواهرن.امروزبهشون

 زنگیدم.خواب بودن.گفتم الان چه وقته خوابه؟گفتن ماروزا میخوابیم و

شبهامیریم زیارت ودعاو...یهودلم پرکشیدبهشون گفتم واسه منم

 دعاکنین واین سفروبرای منم بخواین.من آدم خیلی مذهبی

 نیستم ولی گاهی اینجوری جوگیرمیشم.روم سیاه

چندوقته حرم امام رضانرفتم.حالامسیرمم

به حرم نمیخوره لااقل ازدور به آقارضایه سلام کنیم.ا

گه خدابخواد۱۲امام یاری کنن امام زمان ظهورکنه شایدفردا

رفتم زیارت.

یه چیزدیگه امروزتولددوستم زهره بود.بهش زنگیدم وتبریک گفتم.کلی

 خوشحال شد.گفت امسال تواولین نفری هستی که بهم تبریک گفتی.

منم بادی به غبغب انداختم وگفتم ما اینیم دیگه آبجی اند مرام

ومعرفتیم.تولدمنم که ۲۰شهریوره چندسالیه افتاده به ماه رمضون

 ومن ودوستام رو ازیه جشن وپایکوبی محروم کرده .انشالا سال دیگه . 

چندروزیه که من ۴تا بچه دارم .۳تا دخترو۱دونه پسر.بچه های مسی

 هم اینجان.روزا که تا ۱بعدازظهرمیخوابونمشون چون خودمم روزه ام البته

 النازو پسرمم روزه میگیرن که سروصدا نکنن کوچولوها.ولی بعداز

افطارآتیشمیسوزونن.الانم به بدبختی بیرونشون کردم.پسرخونه

 هم که که هی من رو اذیت میکنه میادصورتمو لیس میزنه

منم وقتی که میخوام دعواش کنم خنده ام میگیره دست خودم

 نیست.اونم پرروترمیشه.

فکرکنم ازفردا دوباره مهمون داربشم.داداشم وخانومش وبچه هاش دارن

از شمال برمیگردن که برن خونشون جنوب.چندروزی گرفتارمیشم.

خوب دیگه خیلی طولانی شدببخشید.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:22 توسط خانوم خونه |

بزرگترین درس زندگی

بزرگترین درس زندگی اینست که

 بدانیم گاهی ابلهان راست می گویند.(چرچیل)


افرادی که به اجبار می کوشندجالب باشند

بیشترازهمیشه نفرت برانگیز می شوند.


روی هرپله ای که بایستی خدا یه پله ازتو بالاتر است.

نه برای اینکه یادت بندازه من خداهستم وتوبنده ای .

بلکه برای اینکه دستهای توروبگیره وبالا بکشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 20:57 توسط خانوم خونه |

دعا

خدوندا بگذر ازآن گناهانم که مانع استجابت دعاهایم می شوند.

و

  بگذر از دعاهایی که نسنجیده از دلمان می گذرند....


تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبزدستانت دعایم کن.


التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:29 توسط خانوم خونه |

جعبه ی مدادرنگی

همه ی مدادرنگی هامشغول بودندبه جزمدادسفید.

هیچ کسی به او کاری نمی داد.همه میگفتن توبه هیچ

دردی نمیخوری.یک شب که مدادرنگیهاتوی سیاهی

 کاغذگم شده بودندمدادسفیدتاصبح کارکرد.ماه

 کشیدوآنقدرستاره کشیدکه کوچک وکوچک وکوچکترشد.

صبح توی جعبه ی مدادرنگی جای خالی اوبا هیچ رنگی پرنشد. 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:10 توسط خانوم خونه |

سلاااااام

ببخشید که یه کم دیر اومدم آخه میدونین که باباییم اومده

ازاول هفته اینجاست.خواهرجوناهم اومدن پسرخونه هم اومده ومن

 فرصت نکردم که آپ کنم.

الانم که میبینین اومدم همگی رفتن بیرون واسه خرید آخه

فردا دارن میرن.

النازو پسرخونه رو هم فرستادم واسه خرید سبزی و...

اینو بگم که بابایی حسابی با آقای خونه درددل کرد وکاری ازدست

من ساخته نبود.

تازه این که چیزی نیست ظهری سرسفره ناهاربه دامادا گفت

آدم نبایدبه زنش روبده هرچی ایماواشاره کردم دیدم

نه فایده ای نداره منم بیخیال شدم.

میدونین آخه بابایی خیلی هوای دامادارو داره اینم شانس ماست

 دیگه ای که گندش بزنن.شانسومیگم ها...

آخییییییی نمیدونین الان چه سکوتی اینجا حکمفرماست

حال میکنم چه آرامشی.

ولی فردا که برن خیلی دلم واسشون تنگ میشه معلوم نیست

 دیگه کی ببینمشون.

مسی هنوزبرنگشته ازشمال ولی دخترش (الناز)تاوقتی که

 بیاد اینجا میمونه.

خوب دیگه باید برم شام بپزم .سرم خلوت بشه ومهمونابرن میام.

فعلا بای

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:28 توسط خانوم خونه |

حقیقت وفریب

 

زمان طولانی میشودبرای کسانی که غصه دارند.

کوتاه میشودبرای کسانی که شادند.

دیرمیگذردبرای کسانی که منتظرند

زودمیگذرد برای کسانی که عجله دارند

اماابدی میشودبرای کسانی که عاشقند


زن حقیقتی است که دروغ می گوید

درحالی که

مردفریبی است که حقیقت دارد

 

پ.ن:جدی جدی وبم داره سیاسی میشه

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:0 توسط خانوم خونه |

توجه توجه صدایی که میشنوید آژیر خطر نه نه هشداراست

قابل توجه وبلاگهای:

۱.پسران ترشیده

۲.خانوم خونه همزادمن

۳.مامانی عاشق

۴.دخترگاوچرون

۵.زن بودن

۶.چندتادیگشو بعدا اضافه میکنم چون یادم نیست

که قسمت کامنت تون بازنمیشه

چیه فکرکردین جایزه بردین نه داداش ازین خبرانیست

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط خانوم خونه

رفتیم دیدن عمووزن عموم

امروز با بابایی رفتیم دیدن عمو وزن عموم.

عموم چندساله که ناراحتی قلبی داره وتوی خونه ست

 البته ناگفته نماندکه سنشون هم زیاده ۸۶ سال زن عموم ۸۳ سال.

توی این چندسالی که عموم توی خونست خانومش مثل پروانه دورش میچرخه.

حتی قاشق شربت وغذارو هم میذاره دهنش .بعضی وقتا

بهش میگم خودشیرین.اونم میخنده.

آخه لجم میگیره که آقای خونه میگه ببین یادبگیر.میگم حالا وقتی

 تو ناراحتی قلبی گرفتی چندسال توی خونه افتادی سنت هم ۸۶

شد باشه چشم.خلاصه دیشب هم حال زن عموم بهم خورده که

بردنش بیمارستان گفتن مال کیسه صفراست.(یه چیزی بگم؟ عموم

 وزن عموم مامان وبابای آقای خونن)

صبح هم ازبس عموم بنده ی خدا به خاطر خانومش جوش میزنه

حالش بد میشه.این دوتا انگارنفسشون به نفس هم

 بسته ست.(خوش به حالشون)

آره دیگه دیدم سرشب یکی یکی پسراشون وعروساشون

 ودختراوداماداشون میان دیدنشون اونا هم کلی ذوق کرده بودن.

زن عموم هم خودشو کلی لوس کرده بود.

خلاصه شام خوردیمو اومدیم خونمون.

پ.ن:راست گفتن زن وشوهر بایدبه درد روزای پیری هم بخورن وگرنه

توی جوونی که چندان نیازی بهم ندارن

البته یکی نیست اینارو به خودم بگهاگه آقای خونه بفهمه که من این

پستونوشتم روزگارم سیاهه ازبس بگه اگه راست میگی خودت عمل کن

امان از دست این مردای فرصت طلب

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:7 توسط خانوم خونه |

ذهن ها

great minds dpeak about great ideas

common minds speak about usual events and small

minds speak about the other people

 ذهن های بزرگ درباره ی ایده های بزرگ صحبت میکنند

ذهن های معمولی درباره ی حوادث معمولی و

ذهن های کوچک درباره ی مردم.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:2 توسط خانوم خونه |

اومدن بابا جون

امشب بابایی تنها ازشمال برگشتن

خیلی ازدست مامان ناراحته.حالا هرچی ایماواشاره

میکنم که جلوی آقای خونه هیچی نگه مگه متوجه میشه.

هی مجبورم حرف توحرف بیارم که ادامه نده

تازه میگه من اومدم تا اوناراحتتربرن کناردریا

امشب که بامسی حرف زد(آخه اونم باهاشون رفته بودشمال وهنوزم اونجاست)

گفت حالا باخیال راحت بامامانتون برین دریا.مسی هم گفت

کاشکی شما نمیرفتین بامامیومدین.بابا گفت نه راحت باشین.

خلاصه فیلمی داریم ما با این پدرومادرمون.

فکرکنم چندروزی خونه ما میمونن.البته قربون قدمش.

باورکنین ازترس اینکه بازمامان گله گذاری روشروع نکنه بهش زنگ نمیزنم

حوصله شنیدن حرفای تکراری واعصاب خردکنی روندارم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:57 توسط خانوم خونه |

ستیز

ستیزمن تنهاباتاریکی است

من برای نبردباتاریکی شمشیر روی تاریکی نمی کشم

چراغ می افروزم(زرتشت)

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط خانوم خونه |

الو منزل خدا؟

الو سلام منزل خدا؟

این منم مزاحمی که آشناست

هزاردفعه این شماره رودلم گرفته

ولی هنوز پشت خط درانتظار یک صدام

شما گفته ایدپاسخ سلام واجب است

به ما که میرسه حساب بنده هایتان جداست؟؟

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:25 توسط خانوم خونه |

حالم خوبه

دیشب یکی از دوستای جون جونیم که ۷سالی میشه باهم دوستیم

اومد خونم .تا ۳ صبح بیداربودیم وکلی حرف زدیم.کلی واسش درددل کردم.

امروز صبح هم یکی دیگه از دوستام اومد وناهارپیشم بودن.آقای خونه

 صبح زود با داداشش رفتن ولایت

۱ساعتی میشه که دوستام رفتن منم نشستم پای کامپیوترو وبلاگ گردی.

آقای خونه هنوزنیومده

حالم خیلی بهترشدهآخه درددل کردم با یه دوست

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:48 توسط خانوم خونه |