تبليغاتX
کمی تا قسمتی خونه دار







کمی تا قسمتی خونه دار

من غمگینم

نمیدونم چه جوری بگم

تا وقتی کوچیک بودیم همیشه توی خونه مون دعوا

کتک کاری وهزار تا مشکل دیگه بود.هنوزم که هنوزه

ادامه داره اما خفیف تر.اما ناراحت کننده تر.هیچ وقت

 ملاحظه ما بچه ها رونکردن.ما خودمون ۱۰۰۰تامشکل

توی زندگیمون داریم که ناراحتی وغم وغصه اونا هم روشه.

همیشه یکیشون برای اینکه لج اون یکی رو دربیاره به یکی

ازماهاگیرمیده.توقعات زیادی مامان وطمع کاریاش هم هست.

نمیخوام منکرخوبیهاشون بشم.قد یه دنیا دوسشون دارم و

نمیخوام کوچکترین ناراحتی ودلخوری از من به دل بگیرن اما

ازشون گله مندم.من بچه دومم اما سعی کردم واسه خواهر

وبرادرای کوچیکترم مادری کنم..چه موقع ناراحتیاشون چه عروسی

ودامادیشون که اون موقع هم مامان وبابا ول کن نیستن.

همیشه سعی کردم دربدترین

روزایی که دورهمیم واونابه یکی ازبچه هاگیرمیدن من خونسردیمو

 حفظ کنم وخواهریا برادراموتوجیه کنم که نه اونا منظوری ندارن

ما بایدباهاشون مدارا کنیم.خواهربزرگم که هیچوقت با هیچ کدومشون

 نمیسازه.دیشب که تلفنی باهاشون حرف زدم دیدم دوباره دعواشون

افتاده.اینوبگم که با همه ی این چیزایی که گفتم هیچ وقت بهشون

توهین نکردیم وشما گفتنمون تو نشده .درهمه حال احترامشونو

داشتیم ومن هروقت که میبینمشون دستشونومیبوسم.حالام که

 ناراحتیم به اوج رسیده به خاطراینه که اون دوتا طفلکیا اونارو با

خودشون بردن که ماه عسل بیشتربهشون خوش بگذره اما برعکس

شده .تازه اونم جلوی دامادجدیدمون دعواکنن که دیگه ازهمه بدتر.

دیشب به مرجان گفتم خودتون ۲تا برگردین بیاین مشهد ازشون

جدابشین.گفت فکرکنم همین کاروبکنم.(خوشبختانه رابطه ی ما

 خواهروبرادرا خیلی خیلی باهم خوبه وقدرهمدیگرو میدونیم.)

امروز که داشتم توی خیالاتم سیرمیکردم تصمیم گرفتم واسشون

یه نامه بنویسم.آخه چندباری که ازشون گله کردم میگن ما برای شما

چنان کردیم و...جواب مارو اینجوری میدین وخلاصه مامان که گریه میکنه

ومامیشیم بچه های ناخلف.باورکنین خسته شدم بس که نقاب خونسردی

به صورتم زدم.بس که به بچه ها گفتم اونا زحمت مارو کشیدن ما باید

 باهاشون مدارا کنیم نه اینکه تحملشون کنیم.

گفتم شاید راه بهترش اینه حالا میخوام نظرشما دوستام رو بدونم

واین که چی واسشون بنویسم که اونارو متوجه اشتباهشون کنم.

شایدصلاح نبود که اینارو اینجا بنویسم اما این دردبدیه که نمی تونم

با کسی درمیون بذارم حتی با شوهرم که همیشه سعی میکنم

این جوراخباروازش پنهان نگه دارم.

منتظر نظرات

وپیشنهادهای شما برای

 نوشتن این نامه هستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:12 توسط خانوم خونه |

جای پای خدا

تصویری داشتم خیال میکردم در ساحل دریا با خدا قدم میزنم

درآسمان تصویری اززندگی خودم دیدم.همه جا۲ردپادیدم .

یکی ازآن من ودیگری جای پای خدابود.وقتی درآخرین تصویر

زندگی ام به روی شنها نگاه کردم دیدم که گاهی فقط یک ردپا

 می بینم.دریافتم که اینهادرسخت ترین مواقع زندگیم بود.

ازخداپرسیدم خدایا فرمودی اگر که به توایمان آورم هرگزتنهایم

نخواهی گذاشت چرادرسخت ترین مواقع زندگی ردپایی ازتونمی بینم؟

چرا درآن اوقات رهایم کردی؟فرمودفرزندعزیزم تورادوست دارم وهرگز

تنهایت نگذاشته ونخواهم گذاشت.اگردرسخت ترین اوقات فقط یک ردپا

می بینی آن ردپای من است که تورا به دوش کشیده ام.

خانوم خونه:قربون بزرگیت خدا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:47 توسط خانوم خونه |

چه روزعیدی داشتم من

ساعت ۱۱.۳۰ ازخواب پاشدم.معده درد داشتم.صبحانه نخوردم.

۱۲داداشی با خانومش اومدن.شیرینی واسشون آوردم خودمم

 خوردم.دیگه ناهارنتونستم بخورم.ساعت۲.۳۰دوباره خوابیدم

نمیدونم چرا میلرزیدم خیلی سردم بودروم پتو انداختم.تا ۷.۳۰

خوابیدم.وقتی بیدارشدم تمام تنم درد میکردوهنوزلرزم قطع

نشده بود.قرص خوردم بهترشدم.همچنان روی کاناپه دارزکش

بودم.ساعت۱۲ شام خوردیم.الان خیلی بهترشدم.

اماهنوز یکم معدم دردمیکنه.

یه چیز دیگه به احتمال قوی نرم مسافرت.

فردا ظهرخونه یه دوست دعوتم.

دعوتی دوستانه با چندتا دیگه ازدوستامون


همیشه دودرس رادرزندگی خودبه یادداشته باش:

۱.جسارت دربیان عقیده

۲.جرات درپذیرش اشتباه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:57 توسط خانوم خونه |

قدرت وصلابت یه مرد به چیه؟

قدرت وصلابت یه مرددرپهن بودن شونه هاش نیست

 بلکه دراین هست که چقدرمیتونی به اون تکیه کنی

 واون می تونه توروحمایت کنه.

قدرت وصلابت یه مردبه این نیست که چندتا رفیق داره

 بلکه در اینه که چقدربا فرزندان خودش رفیق هست.

قدرت وصلابت یه مرد به این نیست که چقدربتونه صداش

 روبلندکنه بلکه دراینه که چه جملات ملایمی رومی تونه

توگوشات زمزمه کنه.

قدرت وصلابت یه مرد به این نیست که چقدردرمحیط کار

 قابل احترام هست بلکه دراین هست که چقدر درمنزل

 مورداحترام هست.

قدرت وصلابت یه مردبه این نیست که چقدردست بزن داره

 بلکه به این هست که چه دست نوازشی می تونه داشته باشه.

قدرت وصلابت یه مرد به این نیست که چندتا زن عاشقشن

 بلکه به این هست تنهاعشق واقعی یه زن باشه.

قدرت وصلابت یه مردبه این نیست که چه وزنه سنگینی رو

می تونه بلندکنه بلکه بستگی به مسائل ومشکلاتی

داره که ازپس اونابربیاد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:34 توسط خانوم خونه |

بیاین کمک که دعوا شده

خونه داداشی  با مامان وبابا نشسته بودیم که دیدیم

 زنداداش بزرگم مثل جسد افتاد توی خونه که زود بیاین

 دعوا شده.نگو مسی ومرجان ومژده با النازو زنداداشم

 وپسرم توی کوچه میومدن که چندتا پسرلات جلوی در

خونه شون نشسته بودن وبه اینامتلک گفتن .مسی هم

برمیگرده میگه امرتون ؟اونا هم که حس مردونگی بهشون

 دست داده بوده وبه رگ غیرت نداشته شون برمیخوره

 شروع میکنن به فحاشی وزدن حرفای رکیک.مرجان

هم میزنه توی گوش پسره.اونم هلش میده .مسی

 هم تاپسره رومیزنه همونطورکه روی موتورش بوده

 یه لگدتوی شکم مسی میزنه که مسی پخش زمین

 میشه.خلاصه همه مون مثل فشنگ پریدیم  بیرون.

بابام رفت سراغ پسره ویقه شو گرفت که اونم یکی

زد توگوش بابام آقای خونه وداداشم هم دبزن که میزنی

 منومسی هم زدیمش.مرجان ومژده هم با پاشنه

کفشاشون زدنش.خلاصه ملت ریختن بیرون .حالا پسره

هم ازرو نمیرفت اون زیر تقلا میکرد وبه هرکی دستش

 میرسید میزد. آخرشم یه فرصت گیرآوردودوستاشم

 کمکش کردنو دررفت.داداش پسره با مامانشوباباش

هم اومدن بیرون.مامان پرروش میگفت آخه این چه

 وضعیه که اومدین بیرون ؟معلومه پسرا چیزی میگن

 مسی هم گفت ...ه میخورن که میگن.ما ضامن

 بچه های مریض شما نیستیم.مگه ما لباس پوشیدنمون

چه ایرادی داره؟(مادرپسره از اون زنایی بود که فقط

نوک دماغشون پیداست)حالا اینام همه شون مانتوی

 مشکی تنشون بودوشالای رنگی ازاینایی که مده.

با مادرش هم درافتادیم البته به کتک کاری نکشید.

آقای خونه زنگ زد ۱۱۰اومد.موتورپسررو هم آقای خونه

 نداد که داداشه ببره اونم پلیس بردکلانتری.مسی

 ومرجانوآقای خونه با داداشی رفتن کلانتری شاکی

شدن.بعدهم رفتن پزشکی قانونی.آخه دست وبدنشون

 زخموزیلی شده بود.وقتی جوابوگرفتن بردن کلانتری

که منم با شوهرمرجان وشوهرمسی رفتیم.پسره

هم دیده بود که واسش بد میشه هم اینکه موتورشو

 گرفته بودن بامامانشوداداشش اومده بود.منم طاقت

 نیاوردم گفتم پس این پسرت بوده که اینقدسنگ پسرارو

به سینه میزدی؟مامانش هم گفت آخه وقتی میزدن

سرشون لخت شده بوده.گفتم به توچه ؟مگه تووکیل

 وصی مردمی.بابا مانمیخوایم بریم توبهشت چرا مارو

 میخواین به زورهل بدین توی بهشت.بهشت مال شما .

ارزونی توکه فقط نوک دماغت پیداست.که یکی ازاون

 پلیسا اشاره کرد ولش کن سربه سرش نذار.شوهر

مسی منو آورد بیرون.صبحش هم رفتن دادگاه.پسره

 محکوم شد.قاضی به پسره گفته اگه اینا ۱۰۰تاهم

میزدن توی سرت(یعنی خانوما)تو بایدسرتو مینداختی

 پایینومیرفتی خونت.فعلا هم که دربازداشت بسرمیبره.

مامانش کلی التماسودرخواست داشته که رضایت بدین

 ولی مسی رضایت نمیده. اونم با اون حرفایی که ننه ی

 پسره زدوحرفای رکیکی که خود پسره زده.امشب هم

که مسی رفت مسافرت.تا ۲۰روزدیگه که بیادوتکلیف پسره

 روشن بشه.باشد که درسی شود برای پسران بی ادب ولات.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:13 توسط خانوم خونه |

ماه عسل دسته جمعی

عروس خانوم وآقاداماد میخوان برن ماه عسل.ولی همه

 ملت رو دارن ازگوشه وکنارکشورجمع میکنن.جریان از این قراره

 که میگن مسافرتدسته جمعی بهتره.واسه همین مامان وبابا

 وداداشو خانوم بچه هاش ازجنوب باهاشون اومدن.اینجا هم که

 مسی وبچه هاش اضافه میشن وشایدم من.

البته رفتن که میرم آخه مگه میشه آدم بیخیاله دریا بشه؟ولی با اینا نه .

میرن اول خونه مژی بعدهم همگی دریا.وقتی بخوان

 برن دریا منم به جمعشون می پیوندم.به احتمال زیادپسرخونه

 که طبق معمول آویزون اوناست.

پریشب همشون اومدن اینجا.تا ۴صبح بیداربودیم.دیشب

 هم عروس وداماد شام رو توی مهمونی خورده بودن ولی

 اومدن اینجا واسه خوابیدن البته خودم گفتم بیان اینجا.

دیشب هم ساعت ۴.۳۰ خوابیدیم .

امشب همه میخوان برن .خدارو چی دیدین شاید منم طاقتم

 نیومدوباهاشونرفتم اگه دیرآپ کردم بدونین که منم رفتم.

(میدونین یادچی می افتم ؟یاد اون فیلمه چهارخونه که

 پرستو وآقافرزاد میخواستن برن ماه عسل وآقامنصور

ومادرجان شکوه بابا فرخ وبقیهدنبالشون راه افتادن)

ولی به خدا خودشون دوست دارن ما هم بریم وگرنه ما

 مزاحمشون نمیشدیم

فکرنکنین ما خودمونو بهشون تحمیل کردیما

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:22 توسط خانوم خونه |

یکی ازشعرای موردعلاقه ی من

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهدآزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا
” باغچه ی کوچک ما سیب نداشت .”

 

از این زیباتردیگه نمیشد


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:33 توسط خانوم خونه |

اثاث کشی

سلام

بالاخره ۵شنبه اثاث کشی کردیم.الانم توی خونه ی جدیدم.

فعلا که از همه چی راضیم تا ببینیم چی پیش میاد.

فقط خیلی بایدمواظب باشم که داد نزنم جیغ نکشم

ولی مگه از دست این پدرودخترخرابکارونامرتب میشه ؟

خلاصه بایدخیلی مراعات کنم.منه طفلک

روز۵شنبه خواهرمو دخترش(الناز)ودخترداداشه آقای خونه

 وداداشموخانومش هم واسه کمک اومدن.طفلکیا خیلی

 خسته شدن.خواهرم امروز ظهررفت خونش.اما الهه

 والناز هنوزاینجان.همه کارامو انجام دادن.الان دیگه بیکارم.

گفتم بهتون خبر بدم که اومدم خونه جدید.

راستی بابت بازنشدن عکسها هم متاسفم.نتونستم

کاری بکنم.حالا سرفرصت دوباره میذارمشون.

بازم ازهمگی معذرت میخوام

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:59 توسط خانوم خونه

راستی دوستای گلم من جواب سوالاتونو توی قسمت نظرات

مخصوص همون پست میذارم

ممنون از پیشنهادات وانتقاداتتون

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:14 توسط خانوم خونه

یک اتفاق جالب

توی کلاسمون یک خانوم خوشگلو با کلاس هست

که متاهله خیلی هم مهربونه.منم خیلی دوسش دارمو براش

 احترام قائلم.اسمش منیره ست.

۲تا خواهر هم هستن که یکیشون هدیه واون یکی حدیثه ست.

چندروز پیش داشتیم در مورد فامیلامون و ...صحبت میکردیم که

منیره ازخواهرا پرسیدشما اسم بابابزرگتون این نبود ؟اسم مامانتون

فلانی نیست؟اونا هم گفتن چرا مگه میشناسیشون.گفت آره من

دختردائیتونم.خلاصه با نشونی دادن و... فهمیدن که بعله باهم فامیلن.

هدیه گفت مامانم میاد دنبالمون اگه میخوای ببینیش آخرکلاس وایستا.

اونم گفت حتما.منم که فضول وایستادم تا شاهد دیدار عمه وخواهرزاده

باشم.خلاصه عمه جون اومدن ویک صحنه نمایش هندی رو از نزدیک

شاهد بودم جاتون خالی.حالا اصل ماجرا این بودکه پدر عمه خانوم

تجدید فراش میکنن وازهمسردوم فقط یک دختر داره که اونم عمه

خانوم قصه ی ماست. دخترای زن اول اجازه رفت وآمد به هیچ یک از اقوام

رو به اونا نمیدن واونا ممنوع الملاقات میشن.تا اینکه پدر فوت میکنه

ودخترای زن اول به عمه خانوم ومادرشون اجازه شرکت درمجلس

عزاداری رونمیدن.وحالا بعداز گذشت ۲۰ واندی سال توی کلاس این

فامیل باهم روبرو میشن.واین مثل که ازقدیم گفتن کوه به کوه نمیرسه

ولی آدم به آدم میرسه به حقیقت پیوست.

حالا قراره عمه خانوم خواهروبرادراشوبچه های اونارو دعوت کنه وباب

رفت وآمدرو بازکنه.ولی به نظر شما اونا دعوتشو قبول میکنن؟

ولی خدایی عمه خانوم خیلی خوش برخورد ومهربون بود.دلم واسه

عمه جونم که خدارحمتش کنه تنگ شد.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:31 توسط خانوم خونه

روزایی که نبودم

سلام عزیزان ممنون از همتون که به یاد من بودین وکامنت میذاشتین.

خیلی دلم واستون تنگ شده بود.ولی چیکارکنم این چندروز که نبودم

وبناها راه پله هاوپارکینگ ومرمت میکردن سیم تلفن ماهم مفقودشده.

دیدم دیگه داریم ازاین خونه میریم پس بیخودی خودمواذیت نکنم درنتیجه

بیخیال شدم.الانم اومدم کافی نت.

ازعروسی واستون بگم که عالی بود.واییییییییی عروس نگو یه تیکه جواهر.

نه اینکه چون خواهرمه میگم نه .مثل فرشته ها شده بود.رفتم بوسیدمش

البته از گردنش آخه آرایشش پاک میشد بهش گفتم الهی من قربون خواهر

خوشگلم بشم که زدزیرگریه.منم کلی قربون صدقش رفتم .مژی اومدکه چی

داری واسش روزه میخونی گفتم بابا من که چیزی نگفتم.الهی فداش بشم

که اینقدماه شده بود.شب حنابندون مامانم حالش بدشد بردنش دکتر.ماهم موندیم

(دورازجون)مثل بچه یتیما.

خلاصه ساعت ۱۱شب ازبیمارستان آوردنشون.وبقیه شب به خوشی گذشت که

البته تا ساعت ۳ادامه داشت.شب عروسی موقع عروس کشون نزدیک بود

آقای خونه رو از ماشین بندازم بیرون آخه چنان ماشین میکشیدنزدیک

 ماشین عروس که همه ترس کوپ میکردناز شما چه پنهون چندتا جیغ بنفش

باچندتا مشت هم نثارش کردمکه دیگه اونشب هم ساعت ۳به سلامتی تموم شد.

پاتخت هم خیلی نازشده بود با اون لباس زرد ماه شده بود.

روز۱ شنبه هم دیگه راه افتادیم اومدیم مشهد.

جزئیات روهم بعد واستون میگم.قربون همه تون که اینقدربا محبتین 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:31 توسط خانوم خونه

من اومدم

سلام به همه

من دیروز اومدم.جای همه خالی .

عروسی به خوبی وخوشی تموم شد.من الان نمی تونم ماجراشو

واستون بگم.اخه تلفنم قطعه.سر فرصت واستون تعریف میکنم.

قربون همه تون

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:10 توسط خانوم خونه