تبليغاتX
کمی تا قسمتی خونه دار







کمی تا قسمتی خونه دار

ماجرای خریدکردن ما

گفته بودم که با خواهرجونا میریم خرید.فکر کنین ۴نفر

باهم  برن خریدهرکدوم هم کلی خریدداشته باشن

هرکدوم از یه فروشگاه سردربیارن بعدهم دنبال هم بگردن

آخرسرهم هیچی نخرن بعد۵ساعت الافی دست خالی

 برگردنخداییش خیلی ستمه

ما ۴تا خواهر هم دیروز مثل پت ومت بودیم.واسه لباس

 پاتخت همه جا رو گشتیم  ولی آخرشم نتونستیم چیزی بخریم .

آخه اختلاف سلیقه داشتیم.فقط بعداز ۵ساعت گشت وگذار بیخودی

تونستیم واسه بچه ها چیزی بخریم.

ساعت ۳ بعدازظهر اومدیم خونه خسته وهلاک

دوباره عصری رفتیم.قرارگذاشتیم ۲تا تیم بشیم.من وعروس

باهم مسی ومژی هم باهم.اینجوری شد که تونستیم خرید کنیم.

من ومرجان که ساعت ۱۰.۳۰ اومدیم

خونه ولی خوشبختانه لباس پاتخت خریدیم.یه پیراهن زرد با یه جفت

صندل زرد با یه پرواسه روی دستش .اینو دیگه خودش خواست.

واسه پسرخونه هم کت وشلوار نوک مدادی با یه پیراهن صورتی

ویه جفت کفش.کی بشه کت وشلوار دامادی واسش بگیرم

واسه دخترخونه هم که به مسی گفته بودم واسش به قول مرجان

بلاس علوس بخره که خریده بود.واسه دختر داداشمو دختر مسی

ودخترخودم که قراره ساقدوش باشن بلاس علوس خریده.۳تاشون

تقریبا همسنن.

من طفلک هم هیچی نخریدم آخه فرصت نشد.فردا مژی ومرجان میرن.

منم هم فردا با خیال راحت میرم واسه خودم خرید میکنم.راستی پسر

خونه هم باهاشون میره.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:51 توسط خانوم خونه |

امروز من

از دیشب رفتم خونه خواهرم.اون خیاطه.از خودم ۲سالی بزرگتره.

رفتم واسه پرولباسم.آخه ۲۴عروسی خواهرمه.

گفته بودم که خونه مامانم اینا توی یکی از شهرهای جنوبیه.در

نتیجه ماهم واسه عروسی بایدبریم اونجا.

۴روز پیش اون یکی خواهرم که توی شمال زندگی میکنه اومد

که همه باهم بریم جنوب.امروز صبح هم عروس خانوم یهویی

سروکلشون پیدا شد.خانوم اومده لباس پاتختشو از اینجا با

 سلیقه ی خواهرجونا بخره.طفلکی خسته ودرب وداغون بود.

اون یکی شمالیه هم (مژگان)با خواهربزرگم(مسی جون)و

خانوم داداشم رفتند شهرستان تعزیه یکی از اقوام نزدیک

خانوم داداشم.منم موندم کیانا کوچولو بچه داداشمه نگه دارم.

بعدازظهر که خواستم برم کلاس دیدم مقنعه م نیست نگو

مژی پوشیده ورفته.منم بیخیال شدم وشال مرجان(عروس)

 رو پوشیدم.حالا اومدم کفشامو بپوشم میبینم اونا هم نیستن.

کفشامو هم خانوم پوشیده بود.آخه کفشامون شکل هم دیگن

همرنگ وهمشکل فقط سایز کفش اون ۱شماره بزرگتره.

من بیچاره هم مجبور شدم کفشای بزرگتر از پام بپوشم.

خیلی خنده دارشده بودم همش از پام در میومدن.

خلاصه تصمیم گرفتم واسه تعویض کفش وشال ولباس

بعداز کلاس بیام خونه خودم.الانم که توی خونه ام.گفتم اول

آپ کنم بعد برم خونه خواهرم.امشب همه مون اونجائیم.

فردا هم میرم خریدواسه خودم وبچه ها واسه عروسی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:1 توسط خانوم خونه |

یک خبر

بالاخره یک خونه پیدا کردیم.باهمون شرایطی که

می خواستیم.فقط یکم کوچیکه.۸۰متریه ولی بازم

 خداروشکر که گیرمون اومد.البته باید صبر کنیم تا اول

شهریور.آخه هنوز مستاجرش نرفته.امروز صبح آقای خونه

قرارداد خونه روبست.اونم ۲ساله.نمیدونین چقدر خوشحال شدم.

آخه تادو سالی از اثاث کشی راحت شدم.

صابخونه فعلیمون حسابی کفرش دراومدهآخه باید تا ۲ ماه

دیگه صبر کنه.

از صابخونه جدید بگم واستون.یک روحانیهامروز توی دفتر

املاک وقتی می خواستن قرارداد بنویسن کلی خواهش تمنا

داشته توی خونه سی دی روشن نکنین صداشو بلند نکنین...

نمیدونه که ماهواره داریم بابا احتیاجی به سی دی نداریم

تازه مگه من می تونم آهنگ رو با صدای آهسته گوش کنم؟

عمرا که نمیشهولی بازم باید فرهنگ آپارتمان نشینی رو

رعایت کنیم.ولی خدارو شکر که صابخونه توی یه شهردیگه

زندگی میکنه وگرنه من که نمی تونستم تحملش کنم.اونم با

این خورده فرمایشات.

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:4 توسط خانوم خونه |

مادر سوخته عشق ساخته ی عشق

 بهشت زیر پای مادران است.

تقدیم به همه مادران وپدرانی که قلبی مادرانه دارند.


مادر ای یگانه ترین دوست

درجغرافیای تاریخ زندگی ودر تاریخ جغرافیای حیات باتوبودن

آن سعادت جاویدی است که تنها یک باراتفاق می افتد پس

آنگاه همچون شهابی پرشتاب این آسمان غم گرفته ی روزگار

دوزخ وار مارا درمی نوردد.

مادر

تورا خدای من آن زیباترین از زیباترین جنس آفرینش یعنی دل

آفریده است ودلت را از جنس عشق.

ای جنس شگرف شگفت ساخته شده از آتش وآب.آتش عشق

آب حیات.


مادر

اینک که در اوج عالم معنا گرفته ای بنگر که زهر قهر دهر به

 تقاص غمت با من چه میکند.باخود می گویم آخرتودرخردی

 چه کرده ای که روزگار با تو چنین درشتی میکند؟

دربرابر مادرچه نابرابری بنموده ای که این سان جهان وروح

 جهان برتوسخت می گیرد؟

کاش میشد خودرا باقطره قطره چکیدن تمام کنم ویا از یاد

یار سپری سازم.برای سپری کردن این روزهای سیه روز بی تو بودن

که قلبم آماجگاه تیرهای تیرگی های قلب سیاه خویش گشته است.


مادر

نیستی که ببینی درنیستی تو من تنها با یک هستی نیست وار

زندگی می کنم.

پس بیائید ای یاران

تادر هستی هستان بی نظیری چون مادر

نیستی آنان را لحظه ای به تفکر بنشینیم

تا هستیمان در نیستی آنان اینسان پریشان وپشیمان نگردد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:24 توسط خانوم خونه |

این آدمای لج درآر

نمیدونم تا حالا با آدمایی که اعتماد به نفس کاذب دارن

روبرو شدید.اونایی که دیدن می فهمن که آدم چه عذابی

میکشه از دست این جونورا.خصوصا اگه بخوای خودتو کنترل

کنی و طرفو ضایع نکنی.

۲ماهی هست که من با یکی از اینا آشنا شدم .وای چقدر لج درآره.

امروز دیگه طاقت نیاوردم وکلی ضایعش کردم.دلم یخ کرد باور کنین

آروم شدم.توروخدا نگین چه بدجنسه.ولی قبول کنین اینطور آدمارو

باید ضایع کرد که دیگه خودشونو یک سروگردن ازبقیه بالاتر نگیرن.

اخه یکی نیست بگه اگه تو توی کارت موفقی به من چه؟برو واسه

رقیبات قیافه بگیر واسه من که سر رشته ای تو کارتو ندارم چه

اهمییتی داره که تو موفقی ها؟

از اون آدمایی که در پرده ولفافه هم حرف میزنن لجم میگیره.یا

اینکه میگن حالا منظورمو بدا میگم یا خودت بعد میفهمی.

بابا اگه میخوای طرف حرفتو بفهمه خوب مثل آدم حرفتو روشن بزن.

وگرنه اصلا دهنتو ببندی خیلی بهتره.

نظرشما چیه در مورداین افراد مثل من دلتون میخواد ضایعشون

کنین؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:30 توسط خانوم خونه |