تبليغاتX
کمی تا قسمتی خونه دار







کمی تا قسمتی خونه دار

مهمونی

تا حالا سورمکه رو بدون حضور حاجیا خوردین؟

ما که خوردیم.

همون دوستم که گفته بودم با شوهرش رفتن مکه دیروز

صبح اومدن.اما سورشونو شب قبل از اومدن دادن.

می پرسین چه جوری؟آخه طفلکیا برنامه شونو ردیف کرده بودن.

پروازشون مال یه روز قبل از شب مهمونیشون بود که ۱ساعت

از راهو میان که هواپیما دچارنقص فنی میشه ودوباره برمیگردن

جده.روز بعد هم که طفلکیا چه قدر حرص خوردن وجوش زدن

واسه اینکه لااقل به مهمونی برسن اونم که نشد.

تا اینکه پروازشون ساعت۳۰/۱۲ شب مهمونیشون بلند میشه.

وصبح ساعت ۷میرسن خونه

اونشب که من غذا ازگلوم پایین نمیرفت.همون شب که از مهمونی

برگشتیم بهش زنگ زدم گفتم جات خالی بود مهمونیتون به خوبی

برگزار شدولی من که بهم نچسبید.طفلک گفت من الان که دیدم

مهمونی تموم شده دلم آروم گرفت.

خلاصه اینم ازسورمکه بدون حاجی.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:12 توسط خانوم خونه |

دنیای درونت چندمتره؟

تاحالا فکرکردی دنیا چندمتره؟تاحالا فکرکردی که مساحت

دنیارو میشه محاسبه کردیانه؟محیطش رو چی؟

اصلا دنیاچنددرچنده؟رقمهاش به اندازه ای هست که توی

صفحه کوچیک ماشین حسابت جابگیره؟اصلا مهمه بدونی

این دنیایی که داری توش راه میری نفس میکشی وزندگی میکنی چندمتره؟

شاید مهم باشه ولی به نظرمن مهم تر ازاون اینه که بدونی دنیایی

که برای خودت ساختی چندمتره؟آره ...دنیای تو.

هرکدوم ازماعلاوه بر این که توی یک دنیای بزرگ ومشترک زندگی میکنیم

یک دنیای خصوصی هم داریم دنیای درون ما.

خیلی ها دنیای درونشان کوچیکه مثل آپارتمانهای امروزی که ۴نفر به

 زور توش جامیشن ونمیشه توش قایم باشک بازی کرد.

امابعضی ها دنیاشون ازدنیای واقعی ومشترکی که همه ما داریم توش زندگی

میکنیم هم بزرگتره.این که این دنیای به این بزرگی روچطوری تودلشون جادادن

جای بحث داره اما اونایی که دنیاشون کوچیکه همیشه توی عذابن.

چرا فلانی امروز به من اخم کرد؟چراغذاشوره؟چرادوستم نداره؟

چرا فوت کرد؟ای کاش نمی رفت.ای کاش این طوری نمیشد.

چه قدرزندگی پوچه.تکراریه خسته کننده ست وچرا وای کاش

وحرفای منفی این آدما هیچ وقت تمومی نداره.وقتی هم تمومی نداره.

وقتی هم که یک چیزی بروفق مرادشان هست میگن کاشکی ازخدا

چیزدیگه ای می خواستم.چی میشداگه به خاطرهمین چیزی که خواستی

وخدا بهت دادشکرگذاری کنی تااین که با گفتن این جمله خودت رو به این باور

برسونی که هیچوقت زندگی روی خوشی نداره؟

دلم می خواست می تونستم جنس دنیای این آدمارو عوض کنم احتمالا

دنیایی از جنس سیمان دارن.سخت ومحکم وغیرقابل نفوذ.

بایدخرابش کردوازنوساخت.ولی کاش دنیاشون کش می اومد.

اون وقت می گرفتم دنیاشون رو میکشیدم اون قدر میکشیدم

تا اندازه ی دنیای آدمای بزرگ بشه.آدمایی که خودشونم مثل دنیاشون

بزرگن.کسایی که با یک حرف ناراحت کننده زندگیشون رو تلخ نمیکنن

کسایی که همیشه خدارو برای کوچک ترین چیزی که بهشون داده شکر میکنن.

کسانی که ایمان دارن پشت هر ناراحتی حکمت خدا هست کسانی که

دنیاشون اون قدر بزرگه که با هیچ دستگاه پیشرفته وامروزی نمیشه

مساحت ومحیطش رو حساب کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:48 توسط خانوم خونه |

بیچاره کسی که مستاجره

مخم داره سوت میکشهاز این اجاره خونه ها.اونایی که متاهلن

ومستاجرمیدونن چی دارم میگم.۱هفته ست داریم دنبال خونه میگردیم.

ولی اجاره ها سرسام آوره.

اجاره ۱واحد۷۵متری از حقوق آقای خونه بیشتره.تازه میگن به

۲نفر میدیم نه ۴نفر.یعنی ما که ۴نفریم باید بمیریم؟یا چادربزنیم؟

توی این چندروز باخودم میگم آخه اداره ای ارگانی جایی نظارت نداره

به این دفاتراملاک ؟یا این صاحبخونه ها انصاف ندارن؟

اون آدم فلک زده ایی که چندتا بچه داره یا بچه ی دانشگاهی

 داره ومستاجره با حقوقی که طبق اداره کار میگیره باید چه خاکی

 توسرش بریزه؟با این گرونی؟ازمایحتاج روزانه بگیرتامانتووکفش

 ولباس.لباسای بچه گانه که دیگه نگو.

این صاحبخونه ما هم  هرروز زنگ میزنه که چی شد میگم خودم

عجله م بیشتره.میگهمیخوام بنایی کنم ال و بل.

دیروز میبینم مستاجر آوردن از بنگاه .از مستاجره میپرسم

میخوای بخری میگه نه .میگم چقدرگفته اجاره رو؟

میبینم همش ۱۰هزارتومن بیشتر گفته از این اجاره یی که

ما داریم میدیم.

منم عصبانی زنگ زدم به صابخونه.گفتم اگه شما کارتون گیر

این ۱۰هزارتومن بودما مشکلی نداشتیم میدادیم.

دلیلی نداشت که ماروآلاخون والاخون کنی.میگه من میخوام

بنایی کنم بعدهم بدم به یه پیرمردوپیرزن یا یه زوج بی بچه.

خلاصه من لجم گرفتوگفتم تا روزی که من اینجام و۱ ماه دیگه

 هم قرارداد داریم اجازه نمیدم کسی بیادو خونه رو ببینه

 پس لطف کنین دیگه کسی رو واسه دیدن خونه نیارین.

خداییش خیلی سخته مستاجری خدا نصیب نکنه

با این صابخونه های بی انصاف.

عزیزان واسه همه کسایی که بدرد ما دچارند دعا کنین .

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:21 توسط خانوم خونه |

عشق ابدی

پیرمردی صبح زوداز خانه اش بیرون آمد.

پیاده رو دردست تعمیربودبه همین خاطردرخیابان شروع به

راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به اوزد.

مردبه زمین افتاد.مردم دورش جمع شدندواورابه بیمارستان رساندند.

پس ازپانسمان زخم ها پرستاران به اوگفتندکه آماده عکسبرداری

 ازاستخوان ها شود.پیرمرد درفکرفرورفت.سپس بلند شدولنگ لنگان

به سمت دررفت ودر همان حال گفت:که عجله داردونیازی به عکسبرداری

نیست.پرستاران سعی در قانع کردن اوداشتندولی موفق نشدند.

برای همین ازاودلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمردگفت:زنم در خانه سالمندان است.من هرصبح به آنجا میروم و

صبحانه رابا او میخورم.نمی خواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت:شما نگران نباشید.مابه اوخبرمیدهیم که امروزدیرتر

میرسید.

پیرمردجواب داد:متاسفم.اوبیماری فراموشی داردومتوجه نخواهدشد

وحتی مرا نمی شناسد.

پرستارهاباتعجب پرسیدند:پس چرا هرروز صبح برای صرف صبحانه

پیش او میرویددرحالی که او شمارا نمی شناسد؟

پیرمرد باصدای غمگین وآرام گفت:

امامن که می دانم اوچه کسی است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:43 توسط خانوم خونه |

تعطیلات

سلام

آخرتصمیم گرفتم برم دیدن اون دوست قدیمی.سه شنبه ظهر راه افتادیم۳

ساعتی توراه بودیم.روز بعدهم یکی از دوستای مشترک همون ۱۵سال پیش

 هم با من تماس گرفت گفت کجایی؟

گفتم آره من خونه زهرام.گفت منم میام.چهارشنبه اونم اومد.

جاتون خالی تا صبح بیدار مینشستیم وحرف میزدیم.از خاطرات واز اتفاقاتی که رخ داده بود

 واسمون توی این ۲سالی که همو ندیدهبودیم.دیدن دوستای قدیمی به من

 یه انرژی مثبت میده.

توی این ۳روز بچه هارو بردم پارک وشهربازی وهمینطور اونجا چندتا امامزاده بود که رفتیم.

فکر کنم به بچه هامونم خوش گذشت البته بچگی عالمی داره.

توی این چندوقت که همو ندیده بودیم دوستم خیلی شکسته شده بود میگفت

خیلی سختی کشیده.خیلی ناراحت شدم طوری که سردرد وحشتناکی گرفتم وساعت

۳صبح رفتم بیمارستان .آمپول زدم دردش کمترشد.

۸سال پیش شوهرش براثرضربه ای که به سرش خورد ۱ماهی بیهوش وتوی بیمارستان بود.

وقتی هم که به هوش اومد عقلش کم شده بود طوری که همش فحش

 میدادوزنش وبچه هاش به حد مرگ کتک میزد.

تا اینکه ۲سال پیش زنش خسته شدوطلاق گرفت .حالا هم زن یک آدممفنگی شده

 که زن داره اما جوونه.روزی ۵-۶ساعت میاد اونجا میکشه ومیره.

نه خرجی درست وحسابی میده ونه رسم زنداری میدونه.خانواده شوهرقبلیش هم نه میان

دیدن بچه ها ونه خرجشون میدن.واسه یک زن که نه شغلی داره نه هنر داره تازه زنی بود

که همیشه توی خونه بود حتی واسه خرید مایحتاجش اگه ازگرسنگی میمرد بیرون نمیرفت.

الانم که از چاله به چاه افتاده.فقط میگه من حسین (همسرفعلیش)رو دوست دارم.

میگم فکری به حال آینده بچه هات کن دارن بزرگ میشن تو نشستی

 ودست روی دست گذاشتی.میگه حسین اجازه نمیده از خونه برم بیرون یا بخوام سرکار برم.

خیلی واسش غصه خوردم.

مخصوصا از اینکه می بینم نمی تونم واسش کاری بکنم گریه ام میگیره.

آخه بچه ها چه گناهی کردن که باید تو آتیش بزرگ ترها بسوزن؟

خدایا کمکشون کن.

خلاصه روز جمعه از سفر اومدیم ورفتیم خونه داداش آقای خونه آخه با خانومش رفته

 بودن کربلاوشب قبلش اومده بودن.جمعه هم ولیمه داشت.

شنبه هم رفتیم خونه داداشم .مامانم اومده بود وهمگی اونجا جمع شدیم

واسه دیدن مامان.

بعداز ۱هفته دیشب اومدم خونه.خونه نگو بگو شهرشام.تا ۲شب تمیز کردم ولباس شستم.

امروزم که یه وقت کوچولو پیدا کردم که بیام بنویسم.

شاد وسلامت وپیروز باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:20 توسط خانوم خونه |

صبرخدا

خدا همه چیزرا درشش روز آفرید درصورتی که

می توانست همه رادر یک چشم بهم زدن خلق

کند.

پس چه چیزی باعث می شودما گمان کنیم که

می توانیم همه چیزرا یکباره بدست آوریم؟

درحالی که می بینیم درخلقت خدا هم صبور بود.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:41 توسط خانوم خونه |

سلام عزیزان

چه خوبه که چندروز تعطیلیه ومی تونیم یه استراحتی بکنیم.

دلم میخواد یه مسافرت برم ولی با بچه ها واسم مشکله .آخه آقای خونه

هم داره میره یه سفرکاری.

نمیدونم برم سمت جنوب پیش مامانم اینا یا برم شمال پیش خواهرم؟

البته یه گزینه دیگه هم هست

دوستم که ۱۶ سالیه باهم دوستیم وتوشهر کاشمر زندگی میکنه.

من بنا به دلایلی نتونستم ۲ساله ببینمش.قصه زندگیش غم انگیزه.شاید

ازش اجازه گرفتم و واستون تعریف کردم.

خلا صه موندم سرگردون

اگه بخوام برم پیش مامانم باید ۱۵ساعت توی راه باشم.

اگه برم شمال ۸ ساعت واییییییی وحشتناکه حوصله خونه موندن ندارم

فردا یکی از دوستای جون جونیم داره میره مکه خوش به حالش

چندروزی بود که باز سیستمم بهم ریخته بود تازه امروز آماده شده .واسه

 همین دیر آپ کردم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:37 توسط خانوم خونه |

قصه ی امروز

سلام به همه

چندروزی بود که دلم حسابی هوس دلمه با برگ مو کرده بود.

ولی نتونستم برگ پیدا کنم آخه توی این خونه های آپارتمانی تاک انگور کجا بود؟

خلاصه روز جمعه رفتیم خونه مامان آقای خونه.پسرخونه رو فرستام روی

دیوارو یه عالمه برگ جمع کرد.تا امروز که جاتون خالی دلمه درست کردمو

دلی از عزا درآوردیم.7-8تا دیگه مونده بود که داشتیم از روی شکم سیری میخوردیم که

مریم زنگ زد خونه ای ؟گفتم آره.گفت ناهارچی داری؟گفتم دلمه ولی ما خوردیم

فقط چندتاییش مونده گفت پس من ومژگان اومدیم.گفتم بیاین وبقیه رو گذاشتیم واسه اونا.

خلاصه بعد 1ساعت دیدم کباب هم گرفتن واومدن .نرگس خواهرمریم هم بود.

بعدناهار 1قلیون درست کردم وبا شیرینی خامه ای ومیوه نشستیم جای قلیونیاش خالی.

منم که خیلی کشیدم دیدم داره حالم بد میشه بعد 1ساعت هم چشمتون روز بد نبینه

سردرد اومدسراغم.خلاصه ساعتای 5 بود که میخواستن برن منم از فرصت استفاده کردمو

کیس کامپیوترو با ماشین مژگان برم واسه تعمیر.بعدهم رفتم خونه مریم با مژگان

2ساعتی نشستیم.دیدم هنوزسرم درد میکنه 2تا قرص خوردم.بعدهم رفتم کیس گرفتم

واومدم خونه .الانم سردردم بهتر شده یعنی قابل تحمله.

نتیجه اخلاقی:قلیون زیاد نکشین سردرد میگیرین

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:40 توسط خانوم خونه |

یک شوهرتمام معیار

10گام برای آنکه شوهربهتری باشید

1-به آنچه همسرتان براستی به آن علاقه دارد علاقه نشان دهید.

2-بچه هارابخوابانید.

3-یادبگیریدعذرخواهی کنید.

4.به خاطراینکه همسرتان همراه شماست قدردان باشید.

5-خرابکاری های خود راتمیزکنید.

6-زمانی را به خودتان اختصاص دهید.

7-به خودتان برسید.

8.خانواده خود رادراولویت قراردهید.

9-با خانواده همسرتان مهربان باشید.

10-تاریخ های مهم راازیادنبرید.این یکی دیگه شوخی بردار نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:56 توسط خانوم خونه |