سلام به همه
دیروز چندتا وبلاگ از توی وبلاگ زن وحشی پیدا کردم که در مورد طلاق نوشته بود .
جالب بودن توی یکیشون نوشته شده بود که چه عیبی داره زنها برن خواستگاری مردها؟
نظر من اینه که خیلی بده.
این سنت شکنیه .از زمانی که ما یادمون میاد همینجوری بود
البته منظورم این نیستکه هرچی از قدیم بوده خوبه نه اما در مورد
این قضیه همین سنت قدیمی خیلی بهتره.میدونین چرا؟
واسه اینکه بعضی آقایون(توجه داشته باشین بعضی گفتما که به همه برنخوره)جنبه ندارن
یک نمونه شو خودم دارم.من با آقای خونه فامیل نزدیک هستیم.من توی یکی از شهرهای کویری
بزرگ شدم.وقتی من 13سالم بود با توجه به موقعیت از نظر خانواده وزیبایی که داشتم
خواستگارای جورواجوری داشتم.بابام هم اصلا با وصلت با غریبه مخالف بودودوست نداشت
دختراشو توی شهر غریب به آدمای غریبه بده.وقتی 13 سالم بوداومدیم
شهر آقای خونه که هم مسافرت وهم دیدوبازدید از فامیل.
اونجا بود که من آقای خونه رو دیدم البته نظر خاصی بهش نداشتم.
وقتی به شهرمون برگشتیم دیدم خبر دادن که میان واسه خواستگاری.
خلاصه اومدن و منم که کم سن و سال بودم وچه میدونستم
معنی ملاک چیه چه برسه به ملاک ازدواج.بابام گفت منم گفتم
حتما خوبه دیگه.عقد کردیمو 2سالی عقد موندیم.دوران خوبی بود
گرچه دور بودیمو هر 2ماه 1بار همو میدیدیم.
تا اینکه عروسی گرفتیم و2-3سالی گذشت دیدم آقای خونه گفت آره اون سال
که اومدین اینجا بابات به بابام گفتهمنم دختر دارم تو هم پسر داری اگه موافق باشی
دخترمو واسه پسرت بگیر این شده که ما اومدیم خواستگاری.
منو میگی اولش ناراحت شدم
اما دیدم نه من که نه ترشیده بودم نه بی اصل و نسب ونه زشت .
خلاصه از اونوقت شاید50 بار به شوخی حالا شایدم جدی بهم گفته
منم که همیشه میگم آره خداییش آخه حیف بودی از دست بری.

البته مامانشم چندباری همین موضوع خواستگاری رو از اول تا آخر گفته.
ولی من اعتماد به نفس بالایی دارم
ولی حالا اگه یکی دیگه بود
با اعتماد به نفس پایین میدونین چی میشد؟بله دپرس میشد.
حالا از امروز بعدازظهر واستون بگم وقتی کلاسم تموم شد رفتم
خونه مریم.از قضا مژگان هم اونجا بود بعدش خاطره هم اومد.
نمیدونم حرف دیگه یی غیر از اصغرآقا واکبرآقا ندارن؟خسته نمیشن؟والا دیوونن.بیکارن.
امروز از بس غر زدم روانی شدن بعدهم یکی یکی پاشدن رفتن.
نظرتونو در مورد خواستگاری خانمها از آقایون واسم بنویسین.


