تبليغاتX
کمی تا قسمتی خونه دار







کمی تا قسمتی خونه دار

یه داستان کوتاه

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد .

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را

ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار 

  عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ

 بلعيده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.

اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:7 توسط خانوم خونه |

شرمنده که بازم بدقول شدمتقصیرسیستم لعنتیمه

امروزپسرخونه هنرنمایی کردوراه افتاد


چندروز پیش یکی ازدوستای قدیمی بهم تلفن زد.۱۰سالی میشدازش بیخبربودم.به موبایلم زنگ زدوگفت کلی واسطه قراردادم تاتلفنتوگیرآوردم.اون سالا ماتویه محله زندگی میکردیم.پسرخونه ۴-۵ساله بود.خیلی هم ازنظرظاهری شبیه به هم بودیم.حتی سوپرمحله هم مارو اشتباه میگرفت.البته اون چندسالی ازمن کوچیکتره.خلاصه قول وقرارگذاشتیم هموببینیم.


هفته گذشته ۳روزمامانو داداشیم که تازه خونشوبرده زاهدان اومدن اینجا.کلی ذوق زدم.نمیدونین چقدردلم واسه داداشی تنگیده بود
ازوقتی که این شبکه فا-ر-سی- ۱-اومده من ازساعت ۵بعدازظهرتا ۱۱شب روی کاناپه درازکشم ومشغول تماشاکردن یک به یک فیلما.فقط به اندازه یه شام درست کردن پامیشم.خلاصه تی وی تحت اختیارمه.آقای خونه که متنفره ازاین شبکه ومیگه بدآموزی داره خصوصا ویکتوریاالقصه امروز عصرتصمیم گرفتم برم پیاده روی ورفتمکلی حال داد بعداز۲ماه خوردن وخوابیدن وسایزاضافه کردن
توضیح نوشت:راستش نوشته هامو واسه این قسمت بندی کردم که اصلا هیچکدوم ربطی بهم نداشتن به هرحال ببخید
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:19 توسط خانوم خونه |

واااااااای خودموکشتم تااین بلاگفای لعنتی بازشد آخیییییش

چندروزی مریض بودم.آنفلونزاگرفتم.کلی هم مهمون داشتم.خلاصه نذاشتن خدمه های مهمانسرای ماچندروزی استراحت کنن.امشب هم که رفته بودم کیک تولدبگیرم واسه دخترخونه آخه تولدش بود.البته مهمونی نداشتیم .من تولدبچه هاوآقای خونه رو اگه مهمونی نگیریم حتما خانوادگی برقرارمیکنم.توی قنادی یکی ازدوستای خانوادگیمون تلفن زدوگفتن میان خونمونمنم گفتم بفرمایین.خلاصه اومدن شب نشینی.کیک خوردن کادوشونو دادن ورفتن.جاتون خالی کیکش خیلی خوشمزه بودچون کیک بستنی بود.

الانم دوباره سردردم شدیدشده وداره منفجرمیشه.چشام کاسه خون شده وبایدبرم بخوابم.آخه امروزرکوردشکستم وساعت ۷ازخواب پاشدم.امروزنوبت من بودکه واسه بچه های کلاس سانازصبحونه ببرم.منم عدسی پختم وساعت ۹واسشون بردم.بچه های کلاس کلی بهم اعتمادبه نفس دادن.آخه همونجابه سانازگفتن چه مامانه جوون وخوشگلی داری چه آرایشی داره....منم کلی ذوق مرگ شدم

حالام تابیشترازایناچرت وپرت ننوشتم برم بخوابمآخه یه کامنت خصوصی داشتم بااین مضمون(خیلی چرتوپرت مینویسی )البته یه کم هم تعریف کرده بودها ولی من همین خوب یادم مونده

خوب دیگه شب تون قشنگ


درآخرین لحظات نوشت: طی رسیدن اس ام اس باخبرشدیم که امروزروزدختران است.من به همه ی دخترا مخصوصا دخترخودم وخودم وخواهرام ودخترای خواهرام وهمه دوستان آشنایان فامیلان همسایگان ....تبریک میگم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:23 توسط خانوم خونه |

امروز یعنی همون دیروزرفتم مدرسه دخترم جلسه.کلی درمورددرساشون دادن پولوخریدن مازیک سخنرانی کردن.آخرسرهم گفتن یه نفروکه ازهمه بیکارترواسه انجمن انتخاب کنین.هرکسی یه بهونه داشت.یکی بچه کوچیک داشتواون یکی شاغل بود.منم باخنده گفتم فکرکنم ازهمه بیکارترمنمآخه تا۱۱.۳۰ظهرمیخوابم.خانوم معلمشون یه نیگاه کردوهمشون گفتن وااااااای خوش به حالت.ولی یکی ازهمین مامانایی که بوی پیازداغ میدنوخیلی کدبانوینبایه حالتی گفت وااااااااه مگه کارنداری چرامیخوابی تاظهر؟من ازساعت۵صبح بیدارم.....خلاصه یه آمارحسابی ازکارای روزانه ش داد.گفتم کاری ندارم بچه هام بزرگن صبح ساعت ۷میرن مدرسه ساعت۱۲.۳۰میان پاشم الاف چیکارکنم؟خلاصه معلم گفت خانوم فلانی ازاین به بعدخواب تعطیل هرروززنگ میزنیم بیدارت میکنیم گفتم لطف میکنینوقتی اون خانوم کدبانوهه رفت مامانه یکی ازبچه هاگفت نزدیک بودیه دست کتک بزنتت واسه زیادخوابیدنت بعدهم همه خندیدیم.ازدست این زنای خیلی کدبانو
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:25 توسط خانوم خونه |

هویجوری...

میدونی چیه؟

.

نمیدونی؟

.

یه کم فکرکن...

.

من بگم؟؟

.

بابادوستت دارم...

.

تورو؟؟؟؟؟؟؟

.

نه بابامومیگم....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:15 توسط خانوم خونه |