پای کامپیوترنشسته بودم وچشمم به مانیتوربودوگوشم توی اتاق دیگه
به پسرخونه که داشت باگرل فرندش میحرفید(من فضول نیستمااا)
دخترخونه وقت نشناس اومدکه مامان درس حرفهای یک نقاشی
روواست بخونم منم گفتم آره بخون وژست آدمایی روکه دارن دقیق
گوش میکنن روبه خودم گرفتم.وقتی تموم شد گفتم آفرین دخترم خوب
بود ولی باورکنین اصلانشنیدم چی میخوند.منم که سابقم خرابه پیش بچه ها.
دخترم فهمیدوبایه زرنگی گفت حالاسوالاش
نتونستم یه سوالوجواب
بدم اونم قهرکردوگفت خیلی نامردی مامان بعدم رفت
ازصحبتای پسرم هم
هیچی دستگیرم نشدفقط دخترموناراحت کردم.
نتیجه اخلاقی:سرتون به کارخودتون باشه
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 21:3  توسط خانوم خونه
|
تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند.
پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به
او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.
در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد
و بادامها را به او تعارف کرد.
راننده باز هم تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.
اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک
مشت بادام سراغ راننده آمد.
راننده از او پرسيد چرا خودتان بادامها را نمىخوريد؟
پيرزن گفت چون ما دندان نداريم.
راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آنها را خريدهايد؟
پيرزن گفت ما شکلات روى بادامها را خيلى دوست داريم!!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 19:55  توسط خانوم خونه
|